شعر

داستان من و شعر نزار قبانی رو خواندم. البته نه کامل. این روزها تمام کردن کارها واقعا کار دشواری است. شاعر خوبی است با نقاط ضعف انسانی اش. در شهر توانمند است. در اندیشه بی پروا و البته همیشه قدرتمند نیست.

لطافت اشعارش اینه ی روح شاعرانه اش است. شاعرانه زیسته است و این خود زیباست

زن

باری نکشیده بود همچون غربت

در هر چمدان او دو صد تن غربت

زن مثل لوکوموتیو کم جانی بود

پشت سر او هزار واگن غربت

ونیز...

دریای همیشه بر سر جنگ و ستیز

من ساحل امن توام از من مگریز

آغوش مرا بریز در آغوشت

مانند هم آغوشی دریا و ونیز

عاشق...

عاشق چو شدی ، نگاردرمانی کن

دلتنگ شدی، کناردرمانی کن

امروز در این شهر اگر یاری هست

روزی دو سه بار یاردرمانی کن

ترجمه

چند سال پیش شعری از شاعری آمریکایی خواندم ، خوشم آمد و ترجمه کردم. اسم شاعر را یادم نیست

 

مادرم را خدا یک روز ماه آوریل

از اندوه و مه کناره ی دریا پدید کرد

از آواز پرندگان گمشده، از نغمه ی دریانوردان سرگردان و آب افشانه های اقیانوس

و ماه او را در پرسه های اشک بارش دوست می داشت

کنار غوغای اقیانوس

موهایش را شانه کشید

آواز شبانه ی کشتی های در گذر بر لبانش

پیش از آنکه عاشق زمینی اش او را آنجا بیابد

و به بوسه ای نغمه را از لبهایش برباید

 

 

باد

بر گیسوان بید 

دستی کشید و رفت

 

 

 

 

کهکشان

کولی غبارپوش بی نشان

با ستاره ای به روی چانه اش

می سرد به چشم من

به خانه اش

خوه‌شم دیای ده مافیا بوومه پولیس بازی و

تو مافیا بوویت و م کومه‌ک وه مافیا بکه‌م

 

 

 

 

زبانشناسی

 

به یاد دارم در دوران کودکی پیش از اینکه حتی به مدرسه رفته باشم، در املاک کشاورزی پدربزرگ روانشادم در روستای "جان جان" که بخشی از آن به کشت یونجه در آمده بود، با دیگر همسالانم کفشدوزک ها را می گرفتیم و توی ظرفی می گذاشتیم و بعدا از دیدن آن همه موجود زیبای زرد و سرخ نارنجی در یک جا  ذوق می کردیم. یادم می آید که  به این حشرات مال خالووان یا مل خه له وان می گفتند که اولی به معنی خانه ی دایی ها و دیگری به معنی حشره ی خلبان است و البته بعدها دانستم که در کوردی سورانی شمامه و خالخال نامیده می شود که به معنای شمامه (دست انبو) خالخالی است . باری، امروز در حال خواندن نوشته ای در مورد آیین زردشت بودم که به واژه اشوان برخوردم. در توضیح آمده بود که اشه به معنای درستی و راستی و اشوان به معنای انسان دارای اشه است. با شکافتن واژه از هم پیدا آمد که پسوند وان به معنای دارا و صاحب  است و با جست و جویی هم در فرهنگ دهخدا کردم دانسته شد که این استتنتاج صحیح است و یکی از معانی پسوند وان دارا و صاحب است. حال من  این طور استنباط می کنم  که واژه ی صحیح برای کفشدوزک در کوردی جنوبی باید مل خاله وان به معنی حشره ی صاحب خال باشد و نام این حشره به اشتباه ادا می شود و غلط مصطلح شده است. در این خاطره و پیشامد امروز  سه نکته در مورد پاسداری از واژگان زبان کوردی جنوبی به نظرم می آید:

  1. ضرورت توجه به زبان شناسی کوردی جنوبی  و پژوهش در ارتباط با دیگر زبان ها به ویژه زبان های باستانی
  2. ضرورت شناسایی نام های صحیح جانوران و گیاهان و اشیا  و نام های شهرها ، روستاها و مناطق مختلف و عوارض جغرفایایی به کوردی جنوبی
  3. ضرورت گسترش نوشتار صحیح کوردی و فرهنگ نویسی برای جلوگیری از تبدیل واژه ها به کلمات غریب و بی معنا در زبان عامیانه.

امید است با توجه بیشتر به زبانشناسی کوردی،  گنجینه ی ارزشمند این زبان از خطر سپرده شدن به فراموشی در امان بماند.

 

بیست و هفت شهریور هزار و چهارصد

وحید باقری

 

 

مه‌ل خاله‌وان

من بالکل با حشرات میانه ی خوبی ندارم و از برخی شان عمیقأ بیزارم یا میترسم ،‌مانند سوسک و ملخ.

اما در این میان چند حشره ای هم هستند که به خاطر زیبایی راه به شعر و ادبیات یافته آمد از جمله پروانه و کرم شب تاب و کفشدوزک که از قضا این سه حشره را به قدر سایرین دشمن نداشته بلکه دوست نیز میدارم . اما در هر سه ی این حشرات نکته ای است که شرح می دهم .

پروانه هایی که در ادبیات ما خود را به شمع می زنند و در عشق معشوق سوخته می شوند نه پروانه های خوش خط و خال بلکه بیدهای نه چندان زیبا هستند که گرد لامپ ها هم می گردند.

کرم شب تاب کرم نیست و نوعی سوسک است 

کفشدوزک در کوردی سورانی شمامه و خال‌خال و در کوردی کلهری و فیلی به مه‌ل خاله‌وان( به معنی حشره ی صاحب خال) نامیده می شود. اما بسیار می‌شنوم که به غلط آن را مال خالووان(خانه ی داییها!!) یا مه‌ل خه‌له‌وان(حشره ی خلبان ) می نامند که هر دو غلط است.  پسوند وان یه معنای صاحب و داراست چنانکه در آموزه های زرتشتی انسان صاحب اشه(راستی و درستی ) اشه وان‌ نامیده می شود و این پسوند به این معنی نیز در کوردی معتبر است و خاله‌وان به معنای صاحب خال می‌باشد .

 

 

تصادفی ویکی پدیا

میدان گازی گشوی جنوبی، در استان هرمزگان و در شمال روستای آرابی۷۰ کیلومتری غرب بندرعباس قرار دارد.

سرگرمی بدی نیست!

شبتاب

در جاده ها در امتداد زمین های کشاورزی قدم میزنم ، ماسک را بر می دارم و ریه هایم را از بوی گندم، یونجه و عطری شیرین که پس از باران دیروز در هوا پراکنده است پر میکنم. خانه ها در آرامشی کودکانه میان زمین های کشاورزی لم داده اند. من از کنارشان عبور میکنم و به کرم های شبتاب که ستاره های سو سو زن زمین اند خیره می مانم . درود می‌فرستم به زیبایی ، به این همه آرامش که من را متبرک کرده است و جانم را در لذتی تجریدی شست و شو  می دهد.

کتاب دومم به زودی منتشر خواهد شد و کرم های شبتاب از قضا بخش مهمی از رمانی هستند که ترجمه کرده ام. دیگر دانشجویان روی بالکن ها گرم صحبت و خنده اند، صدای زنجره ها در پس زمینه شنیده می شود  و هر از گاهی قطاری از نزدیکی محل سکونت ما عبور می کند. طاووس همسایه امشب غریو سر نمی دهد و ساکت مانده است. زمان رام است ، بسی رام.

درخت گردو سبز پوش شده، تاکی که حالا دیگر بیست سالی می شود که همخانه ی ماست دوباره پنجه های سبزش را از روی در حیاط بیرون انداخته ، گل‌هایی که کاشته بودم، درختی که خودش رویید و هنوز نمی‌دانیم لیموست یا نارنج و یک نهال انار که آن هم خودش سبز شده ، حیاط زیبا شده ، نمای خانه مان هنوز آجری است، هیچوقت نخواستیم سیمانش کنیم چون فکر می کردیم بالاخره یک روز سنگ نمایش میکنیم. و آن روز هنوز هم که هنوز است فرا نرسیده چون گران و گران تر می شود و ما هم فکر میکنیم خانه برای نماکاری زیادی قدیمی است و شاید بهتر باشد از نو ساخته شود. ولی هر چه که هست من دوستش دارم . زمانی دلم نمی‌خواست دوستانم ببینند که مثلا خانه ی ما نمایش هنوز آجری است و یا اینکه تا مدتها توی حیاطش خاکی بود و موزاییک نداشت و یا اینکه به جای درهای چوبی داخلش پرده انداخته بودیم. پدر سخت کار میکرد اما هزینه ها اجازه نمی داد همه چیز را یکباره داشته باشیم. باری، اما الان که در آن خانه نیستم و گاهی برایم عکس و تصویری میفرستند ، میخواهم خانه مان را به همه نشان بدهم، دیوارهای آجری اش و پنجره ها و درهای قدیمی اش را به همه نشان بدهم و مهم نیست چه قدر می ارزد یا کجاست ، مهم این است که از در و دیوارش عشق می بارد .

مریخ

آدم فکر میکنه چرا کسانی که دارن برای سفر به مریخ و مسکونی کردنش تلاش می کنن، همون تلاش رو برای حفظ زمین و نجات تمدن بشری در همینجا نمی کنن؟

و پاسخ ساده س. نا امیدی

پیشروان اندیشه و سرمایه نا امیدن  و می خوان تمدنی بنا کنن که از جهل در امان باشه و تا اونجا که میتونن میخوان از این جهل فراگیر که بزرگتر و بزرگتر میشه دور باشن. به امید ساختن جامعه ای نخبه ، با آموزش متفاوت، به دور از جهل و خرافه و بر پایه ی علم و فناوری. با برتری اندیشه این قشر کوچک نخبه حاکمان کل منظومه ی شمسی خواهند شد.

کولکیو

رفتم ببینم پشت پیچ بعدی چیست، و پشت پیچ بعدی پیچ دیگری بود. روستای قشنگی و بعدش روستای دیگری و همینطور رکاب زدم و رکاب زدم تا اینکه رسیدم به یک شهر جدید. 

خیلی سرد بود. دستهام سرخ شده بودند و دستکش نداشتم. باد عین تیغ توی صورتم و چشمم میخورد . ماسک و عینک هم کاری نمیتوانستند بکنند. از چند کلیسا و درخت و خانه عکس گرفتم .در راه بازگشت به غلط کردن افتادم. خیلی دور شده بودم . بعدا از روی گوگل مپ دیدم ۴۵ کیلومتر رفته ام. با دوچرخه در هوایی نزدیک به صفر درجه. وقتی نزدیک خانه رسیدم دیدم خیلی هم اذیت نشدم. اگر کسی  بهم میگفت روزی ۴۵ کیلومتر در چنین هوای سردی رکاب میزنی هرگز باور نمی کردم .بعضی کارها را فقط باید انجام داد. وقتی که زیادی فکر کنی هیچ کاری را انجام نمی دهی. 

ما هم گندمانیم

این وبلاگ نیمه جان را هم گهگاه به روز می کنم. هر چند نه به روال سابق با شعر، بلکه با نوشته هایی ازین دست، گاه بی هدف، فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم. دنیا گشته و گشته و گشته و رسیده به برهه ی حساس کنونی که البته برای ما همیشه همین برهه ی حساس کنونی بوده. ناملایمات سیاسی و اقتصادی و این بیماری مرموز دست به دست هم داده اند و زندگی را به کام مردمان در بیشتر اقصای عالم تلخ کرده اند. در ایران این تلخی دو چندان است. من این سوی مرز نشسته ام و نظاره گرم، به من می گویند تو برو خوش باش "حالت را بکن!". ولی چه طور ؟ از دغدغه های یک ایرانی در غربت(که کم نیستند) که بگذریم باز من میمانم و نگاهی که به پشت سر، به خانواده ، به دوستان، به مملکت و  مردمش و طبیعتش. چه طور می توانم حالم را بکنم در حالی که برای عزیزانم "حالی" نمانده. هر کس به نوعی گرفتار است. امرار معاش مرارت بزرگی شده، تکاپوی نان به تکاپوی جان بدل شده، جان ها و تن ها در آسیاب رنج ریخته می شوند و ما هم گندمانیم.

ت...

زندگی هر روز غریب تر از دیروز به نظر می رسد. کم کم دارم به معنا یا حداقل ضرورت عشق پی میبرم. اینکه چه بیهوده زیستنی است زندگی بی عشق. من سالها از نام عشق فراری بودم، بی عشق زنده بودم و هر کس را که عاشق بود به دیده ی دیوانه ای سر خوش نگاه می کردم. 

و چه قدر تنهایی وحشتناک است.  چه حجم غیر قابل تحملی دارد. در همه جا رسوخ می کند، منتشر می شود، در هوا ، در اّبی که می خوری، در آینه و در دیوارها و بیشتر از هر چیز در آدمهایی که هستند ولی با تو نیستند. خیابان ها و کافه هایی که پر از آدم اند اما کنارشان تنهایی ات بزرگتر می شود. 

 

امیدوارم قوی بمانم. 

 

اولین تابستانی است که خانه ی خودمان نیستم، هوا کمی گرم است و امروز هم کمی به شرجی می زند. در اتاق خودم در حال سر و سامان دادن به  افکارم و کارهایی که باید بهشان رسیدگی شود هستم. مهم ترین چیزی که میخواهم پیدا کردن انرژی برای کار کردن و دنبال هدف رفتن است. تازگی ها خوابم کمی به هم ریخته، خوابم کمتر شده و در طول روزهای خیلی بلند اینجا باید ذهنم را افسار بزنم که خیلی این سو و آن سو نرود. حالا که شر درسها دارد کم می شود باید مشغولیت های جدیدی برای خودم بتراشم که این انبان پر و خالی کمتر دردسرم بدهد.

حالا دیگر این ویروس نابکار جایش را در زندگی انسان باز کرده و طبق شنیده ها فعلا قصد خداحافظی ندارد. در عین ناباوری همه به آن عادت کردیم و دیگر خیلی ازش نمی ترسیم و حتی نادیده اش می گیریم.  آدمی به همه چیز عادت میکند، غم انگیز به نظر می رسد اما گویا مکانیسمی برای ادامه ی حیات است. بی آنکه بدانیم در حال تطابق و تکاملیم.

 

ممکن است بخواهم بیشتر بنویسم. ولی فعلا باید دوچرخه ای بخرم.

 

جهان مجازی

با این ویروس سمج احتمالا از این هم که بودیم مجازی تر و غیر واقعی تر خواهیم شد. و بیشتر و بیشتر در شبکه های نت محصور ، در دخمه های مجازی با پروفایل های خندان و دوستان زیاد و لایک های بی معنا و دست های دور.

 

۹۹

ضرباهنگ زندگی در ایتالیارو خیلی دوست دارم، آرام، بی شتابزدگی

اما این قرنطینه و ویروس عجیب ریتم نرمش رو به سکوتی کشنده بدل کرده

اینکه جهان برای مدتی دست از این تک و تای گاه بیهوده برداره چیز بدی نیست، شاید فرصتی باشه برای بازبینی و از نو اندیشه کردن، اما آرزو دارم هر چه زودتر تمام بشه چون همه میخوایم به زندگی برگردیم، شاید با نگرشی نو

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی

تنهایی توی تاریکی اتاق 

توی لیوان و آبش و خالیش

توی دفتر کار

توی دفتر شعر 

توی خود شعر

توی جیب

توی قلب

توی هر جا نباید باشه هست

 

وارد سی و یک سالگی شدم و تازه فهمیدم باید موهامو کدوم وری شونه کنم.

خیلی خوبه

روانکاوی چند حشره

روانکاوی چند حشره

 

 

ملخ:

هیچ وقت نمی تونی بفهمی یه ملخ داره کجا رو نگاه می کنه. این فلسفه ی وجود ملخه. ملخی که بفهمی داره کجا رو نگاه می کنه ملخ نیست. اولین سکته در تاریخ با جهش یه خرملخ اتفاق افتاده. خرملخ دیگه وجود نداره. ولی می تونید تصور کنید برای نئاندرتالی که از پشت سر به ملخی به اندازه ی یه مرغ امروزی نزدیک شده چه اتفاقی افتاده. با وجود این که ملخ نیش نداره اما زوایای بدن مسخره ش طوری طراحی شده که آدم حس کنه نیش یا تیغ داره. همان طور که ادب آداب دارد، ملخ هم انواع دارد. اما نوع یک ملخ هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که این موجود مسخره معلوم نیست داره کجا رو نگاه می کنه. بر خلاف کشتن یه سوسک،خرمگس یا پشه که کاملا به لحاظ عقلانی و عرفی توجیه شده س، کشتن یه ملخ هیچ توجیهی نداره. ملخ صاحب یه جور مصونیت غیر ضروریه. درسته که میشه در مقیاس وسیع سمپاشی کرد و کشتش اما کشتن موردیشون باید جا بیفته. شاید ملخ انسان بین حشرات باشه. انگار همیشه داره دنبال یه جا می گرده که فکر کنه. احتمالا بدبخت حشرات هم همین ملخ باشه. خیلی زشته و به جای جذابیت های بصری توانایی ها ذهنی داره. این عین بدبختیه. ملخ یه موجود تنبیه شده س. ملخ ها نمیتونن  بیشتر از چند متر پرواز کنن. حتی موجود پستی مثل مگس هم مثل ملخ تنبیه نشده. ملخ ها بخاطر تنبیه شدگی عقده ی تنبیه دیگران رو دارند. اگر دقت کنید یک ملخ همیشه آماده مجازات دیگران به خاطر گناهی نکرده س. ملخ ابزار این کار رو هم نداره. برای همین فقط میتونه کسی رو بترسونه. ملخ موجود مبتذلیه.

ملخ هواپیما دیدین؟ آخه چرا ملخ؟

جیرجیرک یا زنجره هم یه جور ملخه. من هیچ وقت یه ملخو به خاطر وجود داشتنش نمی بخشم. اما جیرجیرکو خیلی وقته که بخشیدم. بچه که بودم وقتی توی حیاط می خوابیدیم و آسمونو  نگاه می کردیم ستاره ها که سوسو می زدن و جیرجیرکها می خوندن من فکر می کردم این صدای ستاره هاس که میاد. من تا مدت ها از وجود جیرجیرک بی خبر بودم. ولی وقتی اتفاقی یکیشونو زیر به برگ رو زمین دیدم فهمیدم میتونم ببخشمش.

مگس و خرمگس خیلی فرق دارن. حتی با فوتبال و فوتسال هم قابل مقایسه نیستن. خیلی فرق دارن. خرمگس یه کانسپته. اگه  خرمگس وجود نداشت معلوم نبود الان بشریتی بود یا نه. ولی تصور جهان بدون مگس کاملا ممکن و حتی بسیار لذتبخشه. مهم ترین ویژگی خرمگس پیشرفتگی آشکارش در مقایسه با مگسه. دفعه ی بعد که یه خرمگس اومد تو خونه تون در خونه رو باز کنید. در کمال تعجب می بینید که میره بیرون. خرمگس نیومده که بمونه. راهشو گم کرده. خرمگس آزادگی خاصی داره. منو یاد هیپی های از دنیا بریده ای میندازه که جاده مقصدشونه. برای همین هیچوقت نباید یه خرمگسو کشت. باید درو باز کرد که بیرون بره. اگه نرفت بیرون حتمن هوا سرده. بزارید بمونه. میشینه رو پرده یا پشت تلویزیون. فردا که هوا گرم شد می بینید که خودش بی سرو صدا رفته. خرمگسو نباید کشت. خیلی کار غمگینیه. عقلانی هم نیست. یه بار برید دم مغازه ی پلاسکوفروشی و بگید آقا لطفا یه خرمگس کش بهم بدین. حتما بهتون می خنده. چون کشتن یه خرمگس عقلانی نیست. خرمگسا خیلی کم ان. شایدم در خطر انقراض باشن. خیلی هم تنها هستن. تا حالا شده دو تا خرمگس بیان تو خونه تون؟ به پروازش دقت کنید. کمتر پیش میاد که حرکات آشفته و بی هدف بکنه. میره. توی اتاق ها رو می گرده و معمولا نمی مونه. انگار می دونه که هیچ جا ارزش موندن نداره و باید رفت. حس می کنم از موضع بالا به همه چیز نگاه می کنه. احتمالا وقتی تمناهای حقیرانه ی مگس رو میبینه لبخند میزنه و از کنارشون رد میشه. شاید خرمگس فیلسوف حشرات باشه.

خیلی دوس ندارم به مگس بپردازم. ولی اگر آدم اشرف مخلوقات باشه مگس اخفف مخلوقاته. یعنی خفیف ترینشون. وقتی یه پشه میاد سراغم و در گوشم ویز ویز میکنه کاملا درکش می کنم. میخواد خون بخوره. ولی یه مگسو درک نمی کنم. مگس یه موجود بلاتکلیفه. یه بی سروپای بی هویت. من برای ملخ احترام بیشتری قائلم. چون از ملخ می ترسم. ولی نسبت به مگس هیچ حسی ندارم. بزرگترین ویژگی مگس هم اینه که قابلیت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو نداره. برای همین خیلی پسته. فقط دقت کنید که چطور دستاشو به هم میماله. همون برای اثبات دنائت طبعش کافیه. یه بار یکیشون نشسته بود روی توری پنجره. داشت بیرونو نگاه می کرد. شایدم داشت به مگسای بیرون از خونه می خندید و پز می داد. دیدم بهترین کاری که میشه کرد اینه که پنجره رو پشت سرش ببندم. پنجره رو بستم و اون همونجا موند. هیچ حس بدی نداشتم. باید می کشید.

مگس حرفی برای گفتن نداره. مثل کسی میمونه که هر دفعه میاد دستشو میزاره رو شونه ت. تو به هوای این که واقعن حرفی داره بر می گردی. ولی مگس حرفی برای گفتن نداره. مگس پست تر از اونه که حرفی داشته باشه برای گفتن.

 

بعضی وقت ها آدم هایی رو می بینیم که هیچ کم و کاستی ندارن. خیلی هم خوبن. اصلا ظاهرشونم عالیه و یا نهایتا معمولی هستن، ولی با وجود همه ی این ها خجالتی ان و اعتماد به نفسشون پایینه و انگار از وجود خودشون شرم دارن. ولی چرا سوسک چنین حسی نداره؟ در حالیکه باید از وجود خودش شرمسار باشه اما این طور نیست وکاملا هم برعکسه. همه ی دانشمندان و نخبگان جهان رو توی یه سالن جمع کنید. حتی با سوادترین آدم ها هم ممکنه از صحبت کردن در چنین جمعی هراس داشته باشن. ولی یه سوسک می تونه اون بالا دو ساعت رو جایگاه سخنران بمونه. بدون اینکه از چیزی شرمسار باشه. سوسک ها همه ی حشرات دیگه رو مسخره می کنن. به نظر سوسک ها بقیه حشرات پست و خودشون گونه ی برتر هستن. شاید به خاطر هوش بالاشون اینقدر مغرور شدن. دفعه ی بعد که یه سوسک دیدین دست نگه دارین و نکشینش. کمی نگاش کنین. اون همه ی رازهای شما رو می دونه. شک نکنین. اون شما رو می شناسه. اگه نکشینش می بینید که دور میزنه و میره تمام اسرارتونو به دوستاش میگه. تا حالا حس کردین وسط یه استادیوم صدهزار نفری لخت هستین و سنگینی نگاه همشونو حس می کنین؟ سنگینی نگاه یه سوسک اینجوریه.  سوسک ها دانش رو انحصاری می دونن. برای همین کم کم در طول تاریخ مهم ترین حشره ی دنیا شدن. همانطور که انسان یه حیوان سیاسیه سوسک هم یه حشره ی سیاسیه. سوسک ها خیلی زود از عموزاده هاشون یعنی سوسک های ساکن در طبیعت جدا شدن و برای همزیستی آزاردهنده با انسان ها وارد شهرها و لوله های فاضلاب شدن. بیتل ها یا سوسک های طبیعت که اتفاقا بسیار زیبا هم هستن خودشون رو فراتر از سکونت در میان فاضلاب انسان ها می دیدن ولی سوسک های سیاسی برای رسیدن به هدفشون تن به هر کاری میدن. سوسک ها با خودشون یه کلمه وارد دایره واژگان بشر کردن. چندش. چندش چیزی نیست جز سوسک و سوسک چیزی نیست جز چندش. سوسک و چندش عینیت و ذهنیتی یگانه شده هستن. سوسک ها مرگ هم نمی ترسن. چون میتون هر کدومشون که بمیره سوسک دیگه ای هست راهشو ادامه بده.  اما هدف سوسک ها از تحمل این همه توهین و تحقیر و سرکوب کاملا به جا چیه؟ هدف سوسک ها تشکیل یه آرمانشهر سوسکیه. آرمانشهری به وسعت زمین. جایی فقط برای سوسک ها سیاسی. دفعه ی بعد که یه سوسک دیدین دقت کنید. می فهمید که موجودی بی هدف نیست. اما با هوش بالاش تونسته هدف رو پنهان نگه داره.

آخن آتن

یه کتاب ترجمه کردم. آخن آتن. نوشته نجیب محفوظ. نشر ایجاز

همین

بالا می کشد 

ماه لرزان را

مسافر تشنه

می بینم 

از لای در

می خندی

به آینه

پ

وشته وحید باقری
نگاهی به پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی

تلاش های خستگی ناپذیر سانتیاگو روی دریایی که روزی با او مهربان بوده، سمبلی از شوربختی های انسانی است که بخت بد خود را باور نمی کند... 

تلاش های خستگی ناپذیر سانتیاگو روی دریایی که روزی با او مهربان بوده، سمبلی از شوربختی های انسانی است که بخت بد خود را باور نمی کند. اگرچه  پیرمرد خاضعانه به پسرک می گوید باید با قایق های خوش شانس ماهیگیری کند، اما حتی 84 روز بدون ماهی هم برای او چیزی نیست. چون 85 عدد خوش شانسی است. شاید هم فقط  خود اوست که می خواهد باور کند  روز هشتاد و پنجم روز خوش شانسی است.
همینگوی پیرمردی را فقیر و بی چیز می کند، هشتاد و چهارروز به او ماهی نمی دهد، اوراتنهادر یک قایق بدون همراه روی دریا می فرستد،اما امیدواری،سرسختی و ذکاوت را از او نمی گیرد. وقتی مرارت های سانتیاگو را می بینی می گویی پیرمرد بیخیال شو! دور بزن و به ساحل برگرد، پیش از آن که خیلی دور شده باشی.اما چطور باید انتظار داشت که سانتیاگو تسلیم شود؟ او کسی بود که در کازابلانکا با یک سیاهپوست بد بدن مچ انداخته بود، یک شبانه روز مقاومت کرده بود تا این که بالاخره  مچ حریف سرسخت را خواباندهبود.
سانتیاگوی پیر روی دریا مدام به مهارت و تجربه ی خودش رجوع می کند. اگر چه همواره ندایی از درون ضعف بدنی، تشنگی، گرسنگی، گرفتگی عضلات، خونریزی و شانس اندکش را به او یادآور می شود اما پیرمرد موفق می شود در همه حال شفاف بیاندیشد و کاری را که برای گرفتن ماهی لازم است انجام دهد.
در طول داستان خواننده با جزییات حیرت آور با تلاش های سانتیاگو در راه گرفتن نیزه ماهی همراه می شود که حاصل تجربه های فراوان همینگوی در زمینه ی ماهیگیری بر روی دریاست. آخرین داستان همینگوی که موفق ترین اثر او نیز نامیده می شود، با وجود داشتن نشانه های آشکار نمادگرایی هیچ گاه وجه واقع گرایانه ی داستان را قربانی نمی کند. حتی اگر خواننده ای با سمبولیسم  مستتر در اثر آشنا نباشد باز هم با داستان پیرمردی که به جدال دریا می رود همراه خواهد شد.
اگر چه نبرد پیرمرد با نیزه ماهی شاکله ی اصلی داستان محسوب می شود، اما داستان پیرمرد و دریا نام می گیرد و طنزی تلخ در این نام گذاری آشکار می شود. پیرمردی رنجور،فقیر و تنها در برابر دریایی بزرگ و بیکران،  یادآور تقابلی نابرابر بین انسان و زندگیاما همینگوی باور دارد که زندگی مبارزه است و عاشق کسانی است که مبارزه می کنند; سربازان، گاوبازها و در این مورد خاص سانتیاگو.
همینگوی عاشق انسان است. با تمام وجود انسان را دوست دارد. در کتاب مرگ در بعد از ظهر وقتی به توصیف زیر و بم و چند و چون میدان های گاوبازی اسپانیا می پردازد بیان می کند که چگونه به گاوهای مبارز و عصبانی احترام می گذارد، اما در عین حال باور دارد این تنها انسان است که باید برنده ی میدان باشد. بر خلاف دیگران که برای زخمی یا کشته شدن گاوباز بی رحم و حیوان آزار دست می زنند و هورا می کشند، همینگوی عمیقا از شکست او غمگین می شود. همین الگو در پیرمرد و دریا نیز تکرار می شود. او احترام پیرمرد به نیزه ماهی را نشان می دهد. او زیبایی و منحصر به فرد بودن ماهی بزرگ را به تصویر می کشد. پیرمرد عاشق ماهی است، با او حرف می زند و با او هم سفر می شود. اما این پیرمرد است که باید برنده ی بازی باشد.
سانتیاگو بر می گردد، با اسکلت یک نیزه ماهی که خوراک کوسه ها شده است. او بر می گردد. هم دست پر و هم دست خالی، هم شکست خورده و هم پیروز. وقتی که شبانه، هنگام رسیدن به ساحل قایق را به خشکی می آورد و با وجود ضعف و خستگی دکل را از قایق جدا می کند و بر روی ماسه ها به دوش می کشد به خوبی تصویری مسیح وار از انسانی رنج کشیده و تسلیم ناپذیر را ترسیم می کند. او زیر سنگینی بار دکل درست مانند مسیح صلیب به دوش زمین می خورد و  پنج بار –همانند عیسی مسیح- مجبور به نشستن می شود. دست های سانتیاگو که بر اثر فشار نخ ماهیگیری زخمی می شود و خوابیدن او بر روی تختش با دست های باز و کف دست های رو به بالا این تصویر مسیح گونه را کامل می کند.
برخلاف تصورات همیشگی و کلیشه ای از این داستان همینگوی به شکست خوردن هم باور دارد. چطور می شود انسان بود و شکست نخورد؟ شاید مشهور ترین جمله ی داستان این باشد: انسان ممکن است بمیرد اما شکست نمی خورد. ولی به نظرم زیباترین گفته ی همینگوی آنجاست که می گوید: وقتی شکست می خوری می فهمی شکست خوردن خیلی هم بد نیست.

 

دارم بر میگردم به قرن پنج

به شعر واقعی

به شراب و کباب و رباب

به گرد بابزن مرغ مسمن

به پنجه ی چنار فروآمده به برگرفتن جام های مل

به داغگاه شهریار

به بنات النعش

به اندوه آدم خردمند

به زندگی واقعی

پشت سر نگاه کردمت که می روی

مثل مادری 

که پاره ی تنش 

بی رضایتش به جنگ می رود

پشت سر نگاه کردمت

آنقدر که سایه ام به احترام تو بلند شد

رفتن تو سخت بود

مثل کاشتن

دوست داشتن

و دست بر نداشتن