روانکاوی چند حشره
ملخ:
هیچ وقت نمی تونی بفهمی یه ملخ داره کجا رو نگاه می کنه. این فلسفه ی وجود ملخه. ملخی که بفهمی داره کجا رو نگاه می کنه ملخ نیست. اولین سکته در تاریخ با جهش یه خرملخ اتفاق افتاده. خرملخ دیگه وجود نداره. ولی می تونید تصور کنید برای نئاندرتالی که از پشت سر به ملخی به اندازه ی یه مرغ امروزی نزدیک شده چه اتفاقی افتاده. با وجود این که ملخ نیش نداره اما زوایای بدن مسخره ش طوری طراحی شده که آدم حس کنه نیش یا تیغ داره. همان طور که ادب آداب دارد، ملخ هم انواع دارد. اما نوع یک ملخ هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که این موجود مسخره معلوم نیست داره کجا رو نگاه می کنه. بر خلاف کشتن یه سوسک،خرمگس یا پشه که کاملا به لحاظ عقلانی و عرفی توجیه شده س، کشتن یه ملخ هیچ توجیهی نداره. ملخ صاحب یه جور مصونیت غیر ضروریه. درسته که میشه در مقیاس وسیع سمپاشی کرد و کشتش اما کشتن موردیشون باید جا بیفته. شاید ملخ انسان بین حشرات باشه. انگار همیشه داره دنبال یه جا می گرده که فکر کنه. احتمالا بدبخت حشرات هم همین ملخ باشه. خیلی زشته و به جای جذابیت های بصری توانایی ها ذهنی داره. این عین بدبختیه. ملخ یه موجود تنبیه شده س. ملخ ها نمیتونن بیشتر از چند متر پرواز کنن. حتی موجود پستی مثل مگس هم مثل ملخ تنبیه نشده. ملخ ها بخاطر تنبیه شدگی عقده ی تنبیه دیگران رو دارند. اگر دقت کنید یک ملخ همیشه آماده مجازات دیگران به خاطر گناهی نکرده س. ملخ ابزار این کار رو هم نداره. برای همین فقط میتونه کسی رو بترسونه. ملخ موجود مبتذلیه.
ملخ هواپیما دیدین؟ آخه چرا ملخ؟
جیرجیرک یا زنجره هم یه جور ملخه. من هیچ وقت یه ملخو به خاطر وجود داشتنش نمی بخشم. اما جیرجیرکو خیلی وقته که بخشیدم. بچه که بودم وقتی توی حیاط می خوابیدیم و آسمونو نگاه می کردیم ستاره ها که سوسو می زدن و جیرجیرکها می خوندن من فکر می کردم این صدای ستاره هاس که میاد. من تا مدت ها از وجود جیرجیرک بی خبر بودم. ولی وقتی اتفاقی یکیشونو زیر به برگ رو زمین دیدم فهمیدم میتونم ببخشمش.
مگس و خرمگس خیلی فرق دارن. حتی با فوتبال و فوتسال هم قابل مقایسه نیستن. خیلی فرق دارن. خرمگس یه کانسپته. اگه خرمگس وجود نداشت معلوم نبود الان بشریتی بود یا نه. ولی تصور جهان بدون مگس کاملا ممکن و حتی بسیار لذتبخشه. مهم ترین ویژگی خرمگس پیشرفتگی آشکارش در مقایسه با مگسه. دفعه ی بعد که یه خرمگس اومد تو خونه تون در خونه رو باز کنید. در کمال تعجب می بینید که میره بیرون. خرمگس نیومده که بمونه. راهشو گم کرده. خرمگس آزادگی خاصی داره. منو یاد هیپی های از دنیا بریده ای میندازه که جاده مقصدشونه. برای همین هیچوقت نباید یه خرمگسو کشت. باید درو باز کرد که بیرون بره. اگه نرفت بیرون حتمن هوا سرده. بزارید بمونه. میشینه رو پرده یا پشت تلویزیون. فردا که هوا گرم شد می بینید که خودش بی سرو صدا رفته. خرمگسو نباید کشت. خیلی کار غمگینیه. عقلانی هم نیست. یه بار برید دم مغازه ی پلاسکوفروشی و بگید آقا لطفا یه خرمگس کش بهم بدین. حتما بهتون می خنده. چون کشتن یه خرمگس عقلانی نیست. خرمگسا خیلی کم ان. شایدم در خطر انقراض باشن. خیلی هم تنها هستن. تا حالا شده دو تا خرمگس بیان تو خونه تون؟ به پروازش دقت کنید. کمتر پیش میاد که حرکات آشفته و بی هدف بکنه. میره. توی اتاق ها رو می گرده و معمولا نمی مونه. انگار می دونه که هیچ جا ارزش موندن نداره و باید رفت. حس می کنم از موضع بالا به همه چیز نگاه می کنه. احتمالا وقتی تمناهای حقیرانه ی مگس رو میبینه لبخند میزنه و از کنارشون رد میشه. شاید خرمگس فیلسوف حشرات باشه.
خیلی دوس ندارم به مگس بپردازم. ولی اگر آدم اشرف مخلوقات باشه مگس اخفف مخلوقاته. یعنی خفیف ترینشون. وقتی یه پشه میاد سراغم و در گوشم ویز ویز میکنه کاملا درکش می کنم. میخواد خون بخوره. ولی یه مگسو درک نمی کنم. مگس یه موجود بلاتکلیفه. یه بی سروپای بی هویت. من برای ملخ احترام بیشتری قائلم. چون از ملخ می ترسم. ولی نسبت به مگس هیچ حسی ندارم. بزرگترین ویژگی مگس هم اینه که قابلیت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو نداره. برای همین خیلی پسته. فقط دقت کنید که چطور دستاشو به هم میماله. همون برای اثبات دنائت طبعش کافیه. یه بار یکیشون نشسته بود روی توری پنجره. داشت بیرونو نگاه می کرد. شایدم داشت به مگسای بیرون از خونه می خندید و پز می داد. دیدم بهترین کاری که میشه کرد اینه که پنجره رو پشت سرش ببندم. پنجره رو بستم و اون همونجا موند. هیچ حس بدی نداشتم. باید می کشید.
مگس حرفی برای گفتن نداره. مثل کسی میمونه که هر دفعه میاد دستشو میزاره رو شونه ت. تو به هوای این که واقعن حرفی داره بر می گردی. ولی مگس حرفی برای گفتن نداره. مگس پست تر از اونه که حرفی داشته باشه برای گفتن.
بعضی وقت ها آدم هایی رو می بینیم که هیچ کم و کاستی ندارن. خیلی هم خوبن. اصلا ظاهرشونم عالیه و یا نهایتا معمولی هستن، ولی با وجود همه ی این ها خجالتی ان و اعتماد به نفسشون پایینه و انگار از وجود خودشون شرم دارن. ولی چرا سوسک چنین حسی نداره؟ در حالیکه باید از وجود خودش شرمسار باشه اما این طور نیست وکاملا هم برعکسه. همه ی دانشمندان و نخبگان جهان رو توی یه سالن جمع کنید. حتی با سوادترین آدم ها هم ممکنه از صحبت کردن در چنین جمعی هراس داشته باشن. ولی یه سوسک می تونه اون بالا دو ساعت رو جایگاه سخنران بمونه. بدون اینکه از چیزی شرمسار باشه. سوسک ها همه ی حشرات دیگه رو مسخره می کنن. به نظر سوسک ها بقیه حشرات پست و خودشون گونه ی برتر هستن. شاید به خاطر هوش بالاشون اینقدر مغرور شدن. دفعه ی بعد که یه سوسک دیدین دست نگه دارین و نکشینش. کمی نگاش کنین. اون همه ی رازهای شما رو می دونه. شک نکنین. اون شما رو می شناسه. اگه نکشینش می بینید که دور میزنه و میره تمام اسرارتونو به دوستاش میگه. تا حالا حس کردین وسط یه استادیوم صدهزار نفری لخت هستین و سنگینی نگاه همشونو حس می کنین؟ سنگینی نگاه یه سوسک اینجوریه. سوسک ها دانش رو انحصاری می دونن. برای همین کم کم در طول تاریخ مهم ترین حشره ی دنیا شدن. همانطور که انسان یه حیوان سیاسیه سوسک هم یه حشره ی سیاسیه. سوسک ها خیلی زود از عموزاده هاشون یعنی سوسک های ساکن در طبیعت جدا شدن و برای همزیستی آزاردهنده با انسان ها وارد شهرها و لوله های فاضلاب شدن. بیتل ها یا سوسک های طبیعت که اتفاقا بسیار زیبا هم هستن خودشون رو فراتر از سکونت در میان فاضلاب انسان ها می دیدن ولی سوسک های سیاسی برای رسیدن به هدفشون تن به هر کاری میدن. سوسک ها با خودشون یه کلمه وارد دایره واژگان بشر کردن. چندش. چندش چیزی نیست جز سوسک و سوسک چیزی نیست جز چندش. سوسک و چندش عینیت و ذهنیتی یگانه شده هستن. سوسک ها مرگ هم نمی ترسن. چون میتون هر کدومشون که بمیره سوسک دیگه ای هست راهشو ادامه بده. اما هدف سوسک ها از تحمل این همه توهین و تحقیر و سرکوب کاملا به جا چیه؟ هدف سوسک ها تشکیل یه آرمانشهر سوسکیه. آرمانشهری به وسعت زمین. جایی فقط برای سوسک ها سیاسی. دفعه ی بعد که یه سوسک دیدین دقت کنید. می فهمید که موجودی بی هدف نیست. اما با هوش بالاش تونسته هدف رو پنهان نگه داره.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۰/۰۵ ساعت 22 توسط وهید باقری
|