درخت گردو سبز پوش شده، تاکی که حالا دیگر بیست سالی می شود که همخانه ی ماست دوباره پنجه های سبزش را از روی در حیاط بیرون انداخته ، گلهایی که کاشته بودم، درختی که خودش رویید و هنوز نمیدانیم لیموست یا نارنج و یک نهال انار که آن هم خودش سبز شده ، حیاط زیبا شده ، نمای خانه مان هنوز آجری است، هیچوقت نخواستیم سیمانش کنیم چون فکر می کردیم بالاخره یک روز سنگ نمایش میکنیم. و آن روز هنوز هم که هنوز است فرا نرسیده چون گران و گران تر می شود و ما هم فکر میکنیم خانه برای نماکاری زیادی قدیمی است و شاید بهتر باشد از نو ساخته شود. ولی هر چه که هست من دوستش دارم . زمانی دلم نمیخواست دوستانم ببینند که مثلا خانه ی ما نمایش هنوز آجری است و یا اینکه تا مدتها توی حیاطش خاکی بود و موزاییک نداشت و یا اینکه به جای درهای چوبی داخلش پرده انداخته بودیم. پدر سخت کار میکرد اما هزینه ها اجازه نمی داد همه چیز را یکباره داشته باشیم. باری، اما الان که در آن خانه نیستم و گاهی برایم عکس و تصویری میفرستند ، میخواهم خانه مان را به همه نشان بدهم، دیوارهای آجری اش و پنجره ها و درهای قدیمی اش را به همه نشان بدهم و مهم نیست چه قدر می ارزد یا کجاست ، مهم این است که از در و دیوارش عشق می بارد .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ساعت 1 توسط وهید باقری
|
نظرات در این وبلاگ نمایش داده نمی شوند