اولین تابستانی است که خانه ی خودمان نیستم، هوا کمی گرم است و امروز هم کمی به شرجی می زند. در اتاق خودم در حال سر و سامان دادن به  افکارم و کارهایی که باید بهشان رسیدگی شود هستم. مهم ترین چیزی که میخواهم پیدا کردن انرژی برای کار کردن و دنبال هدف رفتن است. تازگی ها خوابم کمی به هم ریخته، خوابم کمتر شده و در طول روزهای خیلی بلند اینجا باید ذهنم را افسار بزنم که خیلی این سو و آن سو نرود. حالا که شر درسها دارد کم می شود باید مشغولیت های جدیدی برای خودم بتراشم که این انبان پر و خالی کمتر دردسرم بدهد.

حالا دیگر این ویروس نابکار جایش را در زندگی انسان باز کرده و طبق شنیده ها فعلا قصد خداحافظی ندارد. در عین ناباوری همه به آن عادت کردیم و دیگر خیلی ازش نمی ترسیم و حتی نادیده اش می گیریم.  آدمی به همه چیز عادت میکند، غم انگیز به نظر می رسد اما گویا مکانیسمی برای ادامه ی حیات است. بی آنکه بدانیم در حال تطابق و تکاملیم.

 

ممکن است بخواهم بیشتر بنویسم. ولی فعلا باید دوچرخه ای بخرم.