کمی هم بنویسم بعد از هزار سال،
چقدر دچار تغییر شدیم، همه با هم، هر کس تغییری نکرده نخونه لطفن
قبلنا وبلاگ نویسی عالمی داشت، انقدر درگیر میشدم که نظراتم 3 رقمی می شد، حالا بگذریم که 50 درصدش این بود که به روزم، به من هم سری بزن!
حالا نمیدونم اصلا وبلاگم خواننده داره یا نه، نسل وبلاگ نویسا منقرض شده یا نه، فقط. چند ماه یه بار یه چیزی مینویسم که وبلاگم زنده باشه، بخاطر دل خودم، بخاطر ترسم از وبلاگهای مرده
به نوشتن یا ننوشتن کاملا بی تفاوتم، هر چهارهزار سال یه بار یه شعر
کوتاه میگم ، ایده ی هزار تا داستان تو سرم گرگم به هوا بازی میکنن ،
چند سالی هست که دوست جدیدی پیدا نکردم، زندگی بدون دوست هم امکان پذیر شده، چند سالی هست سفرای ابن بطوطه ای نرفتم،
چند سالی هست فوتبال بازی نمیکنم، چند سالی هست که چند سالی هست.
بگذریم، مثل بوکسوری هستم الان که مشت زیاد خورده، از دماغش خون میاد، لبش پاره س و ابروش شکافته ، اما پررو پررو سرپاس هنوز.
کمی وزن اضافه کردم،دیگه عینکی نیستم، دیگه شاعر نیستم، تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
بالاخره یه چیزی نوشتم، شکر میان سکوت خودم!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۰۲ ساعت 1 توسط وهید باقری
|