پشت سر نگاه کردمت که می روی

مثل مادری 

که پاره ی تنش 

بی رضایتش به جنگ می رود

پشت سر نگاه کردمت

آنقدر که سایه ام به احترام تو بلند شد

رفتن تو سخت بود

مثل کاشتن

دوست داشتن

و دست بر نداشتن

 

ک...

گذشت زمان چیز عجیبیه

یه جور داروه

بگذریم

آخرین کتاب آخن آتن

نجیب محفوظ

همسفر پروازها ی کوتاه ولی خسته کننده

بهترین ایده کتاب خواندن توی هواپیماس

توی اوج آسمان می فهمی نجیب محفوظ چه نویسنده بزرگیه

 

 

 

شاید باید کمی مفصل تر بنویسم

دانشمندان میرن جنگل های آمازون دنبال جک و جانور میگردن اخرش یه قورباغه پیدامیکنن که به جای قورباغه کرال پشت میره بعد کلی ذوق میکنن و تو اخبار نشونش میدن و میگن پس از جست و جوهای فراوان یه موجود عجیب پیدا کردیم اما غافل از اینکه عجیب ترین موجود دنیا همین خود آدمه . من جاشون باشم میکروفون به دست میام در خونه خودمون در میزنم همینکه درو باز کردم رو به بینندگان عزیز میگم این وهید باقریه یه موجود عجیب. خودشم نمیدونه چشه. نمیدونه خوشحاله یا غمگینه. از زندگی لذت می بره یا نه؟ وهیدخان میشه چند کلمه با بینندگان عزیز در این مورد صحبت کنی؟ منم که اهل مصاحبه نیستم میرم تو درم میبندم.

 

 

واقعه مهم 

آشتی با کتاب خواندن

آنفرند کردن هم خودش یه تغییره

برف

 

برف باریده، رفتم بیرون قدم زدم، خیلی وقت بود چنین امکانی نداشتیم. 

 از این همه راه یکیش باید بشه 

موقعش شده شعرو دوست داشته باشم دوباره؟

 

و

آره

وبلاگمو زنده نگه میدارم

از وبلاگای مرده میترسم

خدا کنه دستم باز بشه به نوشتن

می نویسیم فعلن

حتی در همین حد

یادم باشد دلیر بچه باحالی بود

 

تو مانند رودی
بلا انقطاعی
تو اصلی، تو نابی
صدای صدایی
سکوتی بزرگی
ازین خرده نت ها
جدایی
تو چوپان و گرگی
تناقض نمایی
نمی دانمت, راستی تو
گمانم خدایی

#وهید

سیاه و سفید

آخرین کتابی که خوندم یه کتاب بی ربط بود. رفتم تو کتابفروشی و گفتم کتاب انگلیسی چی دارین و بعد  Things fall apart  نوشته آچه به. داستان رو لو ندم اما کلیتش در مورد این بود که چطور کولونیست های سفید سیاهای بدوی رو در نیجر استثمار کردن. 

یه قسمت از رمان خیلی جالبه. کشیش سفید جایی برای ساختن کلیساش می خواد اما سیاها موافقت نمی کنن. کشیش جنگل نفرین شده رو می خواد. سیاها تو دلشون میخندن و میگن باشه! با پای خودت رفتی توی چاه. اما همونطور که میشد حدس زد اتفاقی برای کشیش در جنگل نفرین شده نیفتاد و عده ی زیادی رو هم پیرو خودش کرد. 

اماکه تقصیر کی بیشتره؟ 

سفیدای متمدن سو استفاده گر یا سیاهای بدوی خرافاتی؟

رووووووم

هیچ صدایی به اندازه ی صدای رعد و برق برام دوست داشتنی نیست

بهترین خواب برای من  خوابیدن با صدای بارون و توفانه

عاشق بارون شدید و توفانم

ذهنم آروم آروم میشه، شسته میشه ، برق میفته

از بارونای عید امسال که خیلی خوب می بارید فیلم گرفتم، از صدای رعد و برق

تو این گرمای 50 درجه گوش میدم و لذت می برم

خدا پدر مخترع این موبایلا رو بیامرزه

 

شکر ...

 کمی هم بنویسم بعد از هزار سال،

چقدر دچار تغییر شدیم، همه با هم، هر کس تغییری نکرده نخونه لطفن

قبلنا وبلاگ نویسی عالمی داشت، انقدر درگیر میشدم که نظراتم 3 رقمی می شد،  حالا بگذریم که 50 درصدش این بود که به روزم، به من هم سری بزن!

حالا نمیدونم اصلا وبلاگم خواننده داره یا نه، نسل وبلاگ نویسا منقرض شده یا نه، فقط. چند ماه یه بار یه چیزی مینویسم که وبلاگم زنده باشه، بخاطر دل خودم، بخاطر ترسم از وبلاگهای مرده

به نوشتن یا ننوشتن کاملا بی تفاوتم، هر چهارهزار سال یه بار یه شعر 

کوتاه میگم ، ایده ی هزار تا داستان تو سرم گرگم به هوا بازی میکنن ،

چند سالی هست که دوست جدیدی پیدا نکردم، زندگی بدون دوست هم امکان پذیر شده، چند سالی هست سفرای ابن بطوطه ای نرفتم، 

چند سالی هست فوتبال بازی نمیکنم، چند سالی هست که چند سالی هست.

بگذریم، مثل بوکسوری هستم الان که مشت زیاد خورده، از دماغش خون میاد، لبش پاره س و ابروش شکافته ، اما پررو پررو سرپاس هنوز.

کمی وزن اضافه کردم،دیگه عینکی نیستم،  دیگه شاعر نیستم، تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.

بالاخره یه چیزی نوشتم، شکر میان سکوت خودم!

 

 

 

ا...

 

نصف شبه

دلم میخواد یه اسب دانلود کنم

یه اسب سیاه

قلبشو کوک کنم روی ۵

صبح بزنم بیرون و برنگردم 

کی؟

 

کی وته ت ئیقه ره نازت خوه شو

ئیقه ره ده م چه رمگ و دیده ت ره شو؟

 

بیدار شدن همیشه خوب است

حتی نفسی به مرگ مانده

 

 

لبت ...

لبت چکیده ی تاریخ باده ی ناب است

تنت خلاصه برف است و معنی آب است

خون را در رود های نقشه پمپاژ کرده نفت

سر را در به در سینه ای پر برف

مرگ را تمیز می کند

از لوله های پالایشگاه

سلام جنگ زدگان را

می رساند به آب های آزاد

وقتی چالش جدید زندگی آدم بشه پیدا کردن یه دوست جدید و نتونه این کارو بکنه

معلومه داره کجا زندگی میکنه

یکی از حسرت هام اینه که هیچ وقت پاسخ در خور رو به عبارت

به روزم ندادم، حالا درآینده انشالله

فروپاشی ساختار ارزش ها هم بد دردیه، ولی درد بی

دردی هم علاجش آتش است، در این شرایط درد رو

به سوزش ترجیح میدم، چاره چیه

کاش منم یه مانیفستی  چیزی داشتم که ازش

پیروی میکردم، مانیفست هم نداریم بدبختی

 

به معنی دوستی فکر میکنم

می‌بینم هنوز توانایی درک دیگران رو دارم

هنوز می تونم دوستی. داشته  باشم

 

راستی اردوغان با خودش چی فکر میکنه

به نظرم دچار درد بی دردی شده

 

 

 

می بارم
برآغوشم
مثل پنجراه ای بسته
از پشت آغوشم
به رفتنت نگاه می کنم

دور

قلبم خسته از دویدن

و دست شاخه ی خشکی است

که نه می نویسد، نه می نوازد

و نه نواخته می شود

کتاب ها لال اند

و شعرها زخمی

و تو دور

پناه می برم به انگور

به سایه و آبش

به حافظ و کتابش

که تنها کتابیست که لال نیست

پناه می برم به تو

که به تو فکر می کنم وقتی فکر می کنم

و به تو فکر نمی کنم وقتی فکر نمیکنم


پناه می برم به خدا

که خداست

و فقط خودش می داند 

این روزها کجاست


زندگی

زندگی اینطور باید باشد

راه ها را پیش پا پهن کند

بپیچاند به چپ، به راست

در باران ها و برف ها

بنشاند کنار کسی در اتوبوس

مثل ابری باشد شلوار پوش

جیب هایش پر از شعر و باران

ببرد به زبان های دیگر

به چشم ها و دهان های دیگر

مهمان غریبه ای کند

مهربان چشم، مهربان پوست

خداحافظی را به بندر بیاورد

و سلام را بر لبان سبزه ای در بندری دیگر

اینطور باید باشد

زندگی

محسوسات ...

 

امروز ششدار را نگاه کردم که سر زمستان چقدر سبز است و این بخاطر باران هایی است که چند وقتی است ناپرهیزی میکنند، از خانه ی پدبزرگ ششدار و سبزه های کمرنگش ذهنم را آرام میکنند. بچه که بودیم از همین رودخانه ی فصلی میگذشتیم ، می رفتیم ششدار زیر بلوطی می نشستیم و کودکی مان را با حس های عجیب و غریبش در کوهها و کشت ها می گذراندیم . از آن روز ها و محسوساتش حالا فقط چند عکس از بچه هایی قد و نیم قد و پدر و مادر هایی جوان تر و ماشین هایی مدل پایین تر و غم هایی دورتر باقی مانده است. روز ها آرام و خزنده گذشتند و من در گیر محسوساتم بودم ، آدم خاطراتش را می تواند نگاه دارد ، اما چیزهایی را که حس کرده  نه . مثل گذاشتن یک ثانیه در  قفس برای نگاه داشتن زمان. حس ها مثل همه ی باد هایی هستند که در پاییز و بهار ، کوچه و خیابان ، تنها و با دیگران بر تو وزیده اند و هرگز بر نمی گردند .

 

دریا...

چشم های تو دریای سیاه است

تنت مرمره

آغوشت خلیج امن

و من مثل پرنده ای

که بال زده

آسمان شمال تا جنوب را 

هر گاه به تو نزدیک شده ام

فقط خودم را دیده ام

که بال بال میزنم



اصلن

 از کتاب هایی که خوانده

حرف هایی که می زند

و دوستانش

پیداست که دختری معمولی است

زیبایی اش اما

اصلن معمولی نیست

ستاره




ستاره ی من آنجاست

آنجا که هیچ ستاره ای نیست

سیاه است ، ستاره ی من

این ...

این چشم های آبی  روشن که مال توست

یعنی که بد به حال  من و خوش به حال توست 


گاهی دو آیه اشک  از آن چشم ها به زیر

می آید و صحیفه  ی آن دستمال توست 


گفتم به اپتومتر  که دنیام آبی است

آن اپتو متر گفت  که این از خیال توست 


درباره ی تو حافظ شیرین سخن چه گفت 

گفت آفتاب آینه دار  جمال توست 


گفتی وهید این  که تو گفتی چه قالبی است؟

ما شعر گفته ایم  فقط این سوال توست؟ 




 

آتش...

 

 

آتش را من کشف کردم

ذغال را تو

دیوار را تو پیدا کردی

زیبایی را من

7100



توی جاده ای که نمی شناسم

به این فکر می کنم

کجا بار زدم ؟

کجا خالی کنم؟

تنهایی ام را


***



وقتی 7100 زنگ می زند یا سعدی پشت خط است یا مولوی ، بعضی وقت ها هم حافظ ، من الکی با همه ی اینها قهرم ولی اینها انقدر با معرفتند که دمی از لذت رسانی غافل نمی شوند .

مثلن دیروز سعدی گفت :


 گفت سعدی صبر کن یا سیم و زر ده یا گریز

عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر



آخر لا مصب تو چقدر سهلی ، تو چقدر ممتنعی،. رفتم سر کتابش  نوشته بود :


شهری متحدثان حسنت

الا متحیران خاموش


به جان سعدی بد جور متحیرم ، ولی گفتم بیام در جمع متحدثین حسنت که خسته ام از خاموشی !



+ ممنونم از 7100 عزیز !