دور
قلبم خسته از دویدن
و دست شاخه ی خشکی است
که نه می نویسد، نه می نوازد
و نه نواخته می شود
کتاب ها لال اند
و شعرها زخمی
و تو دور
پناه می برم به انگور
به سایه و آبش
به حافظ و کتابش
که تنها کتابیست که لال نیست
پناه می برم به تو
که به تو فکر می کنم وقتی فکر می کنم
و به تو فکر نمی کنم وقتی فکر نمیکنم
پناه می برم به خدا
که خداست
و فقط خودش می داند
این روزها کجاست
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ ساعت 21 توسط وهید باقری
|
نظرات در این وبلاگ نمایش داده نمی شوند