قلبم خسته از دویدن

و دست شاخه ی خشکی است

که نه می نویسد، نه می نوازد

و نه نواخته می شود

کتاب ها لال اند

و شعرها زخمی

و تو دور

پناه می برم به انگور

به سایه و آبش

به حافظ و کتابش

که تنها کتابیست که لال نیست

پناه می برم به تو

که به تو فکر می کنم وقتی فکر می کنم

و به تو فکر نمی کنم وقتی فکر نمیکنم


پناه می برم به خدا

که خداست

و فقط خودش می داند 

این روزها کجاست