با ...
با صاحب خود چقدر بد تا کردی
صد جور بلا بر سر من آوردی
باید به زمین چشم بدوزم از ترس
ای دل چقدر سر به هوایی کردی
... هوش از سرم می برد !
رفتم برای معین کتاب داستان بخرم .البته سواد ندارد و اصلن هنوز مدرسه نرفته! دوساله ست و فقط بلد است بگوید کتاب داستان زرد برام بخر و انقدر تکرار کند تا دیوانه بشوی بروی برایش کتاب داستان زرد بخری!رفتم کتابفروشی ، کتاب های بچه ها هوش از سرم می برد. یاد بچگی هام افتادم. کتاب هایی که خوانده بود یا مادرم برایمان خوانده بود.
خیلی هاشان نبودند و خیلی هاشان را هم دیدم و شناختم. مخصوصن سری کتابهای برادران گریم. فوق العاده بود. تمامی آن صحنه ها و تخیلات و باورها زنده شدند .آن جنگل ها که درشان بودم و جادوگر های ترسناک و دیو خوش قلب و پری مهربان و هفت برادر و تیز گوش و تیز چشم و تیز پا و کوتوله ها و درخت های توسکا همه زنده شدند.
کتابی برای معین خریدم و میدانم عکس هایش را نگاه میکند و آنقدر باهاش بازی میکند تا جگر زلیخا شود. ولی اگر همان کتاب پاره پوره هم برایش باقی بماند بعد ها که بزرگ شد و مثل من به کتاب فروشی رفت لبخندی میزند و دلش برای کودکی های قشنگش تنگ میشود !
همی گفتم که اللهم سهل
از تجربه های جدید خوشم می آید... مخصوصن از آنهایی که همه می گویند خوش به حالت !
چند وقت پیش زنگ زدم به هاوار و گفتم حدس بزن کجا میرم.گفت کجا؟گفتم کویر !!!قوه ی خلاقه ی هاوار چیزی است در حد بیدل دهلوی (البته به زعم من )سریع کاروانها در ذهنششکل گرفتند.ساربان ها جرس را نواختند.خیمگی ها خیمه ها رو فرو هشتند و جا پای کسی رو ریگزارها باقی ماند در ذهنش و بعد به من گفت: خوش به حالت !
کوله ها را بر داشتیم.کیسه خواب ها و چادر ها را هم.رفتیم جایی تقریبن آن طرف دنیا.نزدیکی های ختن.نرسیده به بخارا.کمی مانده به خوارزم و به قول دوستان دو قدمی گوانگ ژو.بهش میگویند بشرویه و در خراسان جنوبی است.
من رفتم ببینم این همه ساربان ساربان میکنند و این همه کاروان کاروان ، این همه از خار مغیلان می ترسانند و بیرون شدن پیشاهنگ از منزل و قس علی هذا این ها قضیه اش چیست؟! رفتم ببینم وقتی کاروان میرود و کسی در خواب است و بیابان در پیش طرف باید کی رود ؟ راه از که پرسد چه کند و چون باشد ؟ببینم سکوتش چطوری است ،تشنگی ش چطوری؟ تنهایش چیست و شبش چی ؟ رفتم ببینم بنات النعش کجاست و آن زن زنگی و کودک بلغاری اش در چه حال اند؟ رفتم خودم را بندازم در کویر وحشت و بگویم اللهم سهل !
خوب بود.ریگزار هایی را که در شعر ها و عکسها و فیلم ها دیده بودم دیدم.پا برهنه رویشان راه رفتم.در ایشان فرو رفتم.شن ها را دستم گرفتم.جرعه جرعه ریختم و نگاه کردم که باد می بردشان.
یکی از همراهان میگفت حیف که داریم میر سیم به آن آبادی و زود مسیر تمام شد کاش سراب بود.خندیدم و گفتم همه دوست دارند سراب ببینند ولی نمی بینند. ولی همه دیدیم که آن آبادی سراب بود !
ریگی معرکه بود.با آن هیکل گنده و چهره ی آفتاب سوخته و لباس های بلوچی اش.با آن رقص شادمانه و کودکانه اش.یاد زوربای یونانی می افتادم .یاد کازانتزاکیس.
با خودم گفتم شاعر گرانقدر،فلانی فلانجایی...! تو که مجبور نبود شقه ی تابستان از وسط کویر بروی خدمت فلان بن فلان.صبر میکردی پاییز و زمستان برسد خوش و خرم میرفتی خدمتش.تازه بهار می رسیدی ،فصل نبیذ هم بود و یک ساتگنی با خدایگانت بالا می رفتی و ... ولی یک شب در کویر ماندن همانا دیگر از این خیال نکردن ها همان.کیسه خواب بی معنی شد.تبریز ذوب شد و سیبری عرق کرد در برابر سرمای لا کردارش. تا صبح لرزیدم بیم آبرو داشتم.گفتم نمیرم در وسط این کویر و بعد در ولایت مان بگویند یارو یه شب در کویر خوابید طاقت نیاورد ،سقط شد!. از من بپرسی میگویم در کویر فقط بگو اللهم سهل (به فتح سین و کسر ها )این را روانشاد منوچهری گفته در ابتدای سفرش و گذرش .آره ... در کویر بگو اللهم سهل !
البته اگر روزی گذرت افتاد !
...
نفس نفس زنان
با بهتی
نگاه هایمان به هم افتاد
ما هر دو به سوی یک سراب
دویده بودیم
برگ هایم ...
برگ هایم را می فرستم از پی ات
وقتی پاییز شد
در کوچه ها
همه...
دیگر همه دیده اند رفتارم را
آشفتگی و گیجی بسیارم را
من عاشقم و همه به من می خندند
انگار که باز زیپ شلوارم را ...
وقتی که دیگه باید بپری ..!
بشر همیشه در آرزوی پرواز بوده.من هم بودم.ولی نه اینطوری که یه طناب ببندی به پای
خودتو از ارتفاع چهل متری بپری پایین !
ولی خب چه میشه کرد.فعلن در دسترس ترین روش اینه که بری ایستگاه اول توچال ،سی و پنج هزار
تومن وجه بی ارزش مملکت رو بدی و چیزی حدود کمتر از ۱۰ ثانیه حس پرواز و حدودن هفتاد ثانیه هم
معلق بودن رو حس کنی.
دفعه ی اولی بود که این کار و میکردم .حدودن چهار ماه درباره ش تحقیق کرده بودم که کجاها میشه این
کارو کرد.خطراتش چیه و چقدر هزینه داره.بالاخره بعد از تحقیقات فراوان به آرزوم جامه ی عمل پوشوندم
و روز پنجشنبه ۱۹ فروردین ۸۹ از سکوی چهل متری بانجی جامپینگ توچال تهران پریدم پایین.
در طول کل سفرم به تهران و حتا تا موقعی که از سازه ی سیزده طبقه ای بالا برم و حتا تا زمانی مازیار
تجهیزاتم رو بست هیچ ترس و استرسی نداشتم.به هیچ وجه.حتا زمانی هم که پایینو نگاه کردم بازم
نترسیدم.ولی وقتی که شمارش معکوس شروع شد و دیدم واقعن باید بعد از ۵ ثانیه بپرم حقیقتن
ترسیدم.ولی من باید میپریدم.چون الکی نمی پریدم و هدف داشتم.زندگی خیلی یکنواخت شده
بود و با خودم هم لج کرده بودم.میخواستم ببینم چقدر شهامت دارم.
بالا که بودم باد و بارون شدیدی شروع شد که دوبار منتظر شدیم که بند بیاد . یادم نمیاد به چی فکر
میکردم .فقط یادم میاد قبل از اینکه گیت باز بشه مازیار (مربی پرش) بهم گفت پایینو نگاه نکنم.از پایین
اسممو اعلام کردن ،شمارش معکوس تموم شد و یه لحظه دیوانگی و بعد سقوط !
طناب یا در حقیقت کش بانجی از تعداد بسیار زیادی کش ریز ساخته شده و دو نوع داره.یک نوع برای
افراد بالای ۸۰ کیلو و دومی برای زیر هشتاد کیلو ها که من با دومی پریدم.قبل از پریدن وزنتون میکنن.
یه رضایت نامه می نویسد ،امضا میکنید و انگشت میزنید که کسی مارو ننداخته پایین و خودمون
اومدیم بپریم.شما بیمه میشید و
ازتون سوالاتی میکنن که سابقه ی شکستگی ، جراحی و ناراحتی قلبی و ستون فقرات دارید یا نه.
می پرسن که بیست و چهار ساعت گذشته الکل ،مواد مخدر یا هر نوع مسکنی مصرف کردید یا نه.
و اگه این شرایط رو داشته باشید به اضافه ی شهامت یا دیوانگی که فرقی نمیکنه کدموشو داشته
باشید شما می تونید بپرید.
هزینه ش یه کم زیاده بخصوص که من از تبریز پا شدم رفتم تهران و کلی هزینه ی دیگه هم داشتم
ولی یه تجربه ی فوق العاده که واسه ی من خیلی چیزا داشت.پرش های بعدی رو هم حتمن جز برنامه
هام دارم.
شعر و شاعری و این قضیه ها زیاد دخیل نبود ولی فکر میکنم منبع خوبی برای الهام باشه !
باید از دوست خوبم میثم تشکر کنم که کلی زحمت کشید .فیلمبردار ماجرا هم میثم بود.فیلمش
حدودن ۴۶ مگ میشه که فعلن نمیتونم تو وبلاگ بزارم ولی حتمن این کارو میکنم.نکته ی دیگه هم
اینه پدر و مادرم هم خبر ندارن که من چنین کاری کردم!امیدوارم عکس العمل ها چندان احساسی
نباشه !
خدا را چه دیدی ... !
پا را بنهیم هر دو در یک جاده
با هم بخوریم هر دو از یک باده
سخت است تصورش ولی شاید هم
روزی برسد که اتفاق افتاده !
از رنگ و رفتن
می روی و رنگ ها را با خودت می بری
نقاش می میرد
در این دنیای سیاه و سفید
***
این روزها خودم بر این باورم که چیزیم نیست ولی هرکی منو میبینه می گه چته !
ببر نقاشی ...
شب ها زود میخوابم
تا ببر نقاشی
بیاید و مرا بخورد
ببری که قبلن
تو را هم خورده !
***
در این مدت که نبودم دوستان شرمنده می فرمودن
و به علت فراوانی این دوستان کم کم
به حضور همه می رسم !
نان و آب و
شعر نان و آب نمی شود
می شد
خودم گرسنگان جهان را سیر می کردم
می شد
دست هر درویشی شعری بود
می شد
این وضع من نمی شد !
خسته ام...
بدون شرح!!!
شبلی نعمانی در "شعر العجم " گفته است:در حیوانات هر وقت حالت جذبه و جوشی پیدا شود آن حالت بوسیله ی صداها و نواهای مختلفی به ظهور و بروز میرسد.مثل قلقل قمری کوکوی فاخته چهچه بلبل قهقه کبک دری و همینطور در انسان وقتی منجذب می شود آن انجذاب از دریچه ی الفاظ و عبارات خاص سر میزند همچنان که جذبات حیوانات به صورت حرکت ظاهر می شود.مثلا طاووس بنا به رقص می گذارد یا به مار حالت اهتزاز دست می دهد و همینطور انسان چون علاوه بر غریزه ی نطق غریزه ی نغمه ها هم عطا شده است.لذا الفاظ موزون را از دهانش خارج می سازد.علاوه بر این بنای زمزمه را می گذارد.وقتی که جذبه خیلی شدت پیدا کرد حرکت و رقص پیدا می آید و وقتی که حالات و زمزمه ها در یکجا جمع شد حقیقت شعر وجود خارجی پیدا می کند.الفاظ موزون و حرکات را شعر گویند.اعراب همیشه اشعار را با آواز می خوانده اند.
ماه ...
هر شب چراغی بر می دارم
و برای ماه چشمک می زنم
شاید او هم
دلش ستاره ای بخواهد
مثل تموم عالم حال منم ... !
هنوز برزخم که اینارو بنویسم یا نه ولی مهم نیست!
آنفلوآنزا گرفتم
دکتر نوعش رو نگفت ولی گفت آنفلوآنزاس.دو تا آمپول دگزا و یه پنی سیلین زدم.یه پنی سیلین دیگه هم مونده.عوارض دردناکش مثل سوزش گلو و دهن و دماغ تموم شده و جاشو به گرفتگی بینی و گوش و سرفه و منگی شدید داده.و البته محل سوزش هم به چند عضو پایین تر انتقال یافته که ازینکه ممکنه آدم از یه سرماخوردگی مسخره بمیره و با هزاران امید و آرزو بره زیر خروارها خاک و احیانن بیفته زیر لگد یه کوزه گر بی ملاحظه که اصلن انگار که این شعر به گوشش هم نخورده که :
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد هم زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار!
از اثرات آنفلوانزا تب و در نهایت هجوم افکار و توهمات نه چندان قشنگ به ذهن می باشد.دیشب نصفه شب از خواب بیدار شدم و به طرزی که از بیان اون عاجزم به این نتیجه رسیدم که خوابیدن مجدد من همانا و رفتن به سرای باقی همانا !
یه بیقراری خاص در من هست که البته مربوط به آنفلوآنزا نیست و از اول بوده و یکی دو ماهیه تشدید شده.شبا دیوونه میشم.نمیتونم تو خونه بند شم.یه سر به کوچه میزنم خالی خالی!
بر میگردم داخل چارتا فحش به تی وی میدم بعد میام نت که هیچکس آنلاین نیست!اس ام اس ها که نمیرن و خلاصه میخوام دیوارارو گاز بگیرم.جهنم و ضرر یه زنگ میزنم به میثم.همزمان با عذاب وجدان اینکه خرج بیقراری ها و دلتنگی ها ما باید از جیب پدرجان کسر بشه بحث های جالبی با میثم در میگیره.براش جریان شب قبلو میگم اون میگه :
از کجا میدونی زنده ای؟
میگم خب هنوز اطرافیان وجود منو احساس میکنن
میگه از کجا معلوم همه ی اینا ساخته ی ذهن تو نباشه!
ابوعلی سینا در این موارد میگه :
اینهایی که مدعی اند هیچی وجود نداره و همش توهمه باید گرفت و اندازه ی چی زد تا ...میثم در اینجا به نکته ی مهمی اشاره میکنه و میگه اصولن حکما و فضلا هر جا در اقناع مخاطب کم میارن رو به ضرب و شتم طرف میارن.نمونه ش قضیه جبر و اختیار دزد و باغبون و قس علی هذا...بگذریم
زنگی به هاوار میزنم.اون هم قاتیه.حالا در مقام توصیه بر میام و بهش میگم یه مسافرت برو.اونم قبول میکنه و میگه اتفاقن تو فکرشم و میخوام یکی دو هفته برم تو یه ویلا لب دریا.بهش میگم پس حتمن فردا جورش کن.میگه نه این هفته نمیتونم برم.میگم باشه ولی میدونم که نمیره ُمثل هزار دفعه ی قبل که بحثشو کردیم!
حالا دیگه نمیدونم چی بنویسم.فک کنم باس تمومش کنم!
میخ...
تابلوی من
کارهای خوب
مثل تو کم اند
پشت تو دو میخ
عاشق هم اند
بئاتریس را هم ...
کشیدمش و بوسیدمش
لب هام قرمز شد
از رنگی که هنوز خیس بود
***
ویرژیل را جا بگذار
بئاتریس را هم
حتی دانته
و خدا را
بعد
می رسی به آخر شعر من
+
دموکراسی فقط این نیست که بتوانیم کسی را به عنوان حاکم انتخاب کنیم
بلکه باید بتوان او را عزل هم کرد
سر کارل پوپر
تفنگ...
هر چه پدرم قضیه را حاشا کرد
هر قدر برادرم نزن آقا کرد
دیروز پلیس خانه ی ما را گشت
یک قبضه تفنگ کاغذی پیدا کرد
*از مدتها پیش شکایاتی مبنی بر نامناسب بودن
رنگ و قالب وبلاگ دریافت شده بود که به علت مخاطب محوری
بدین قالب تغییر یافت!
ایلام
ایلام
تبریز
تبت
جنگلهای شمال
روستایی در قلب آفریقا
به اینجا و آنجا نیست
میدانم
هر جا باشم دلتنگم
این هم اضافه شد ! :
فکر کنم سومین بار است که میخواهم در اینجا چیزی به غیر از
شعر بنویسم.اصولن اهل درد دل کردن نیستم.یعنی تا حالا آدمی
ندیده ام که هر چه میخواهم بهش بگویم.
بنابر این حرفهام در درونم می مانند.آنقدر می مانند که گاهی فکر
میکنم رازهای من هستند.گاهی فکر میکنم کاش می شد بدون اینکه
حرفی بزنم کسی مرا بفهمد.مثلن یک آهنگ مشترک گوش کنیم ...
فکر میکنم راه خوبی باشد
مثلن خونپاش و نغمه ریز را...با دوتار حسین سمندری و صدای
ویران کننده ی ابراهیم شریف زاده...این آهنگ را خیلی وقت پیش
زمانی که هنوز صدا و سیمااین بی همه چیزی که هست نشده بود
با چوب بازی محلی اهالی خراسان پخش میکرد.
من شاید شش یا هفت ساله بودم...نوستالژی قدرتمندی برایم داشت.
مدتی بود هوای شنیدنش را کرده بودم.جستجو کردم و دانلود.
به محض اینکه گفت غمش در نهانخانه ی دل نشیند خدا می داند
چطور سینه ام از هق هق می لرزید
لینکش برای دانلود اینجاست...باشد که به تفاهم برسیم!
امید من ...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی شود اخبار هیچوقت...
زنده یاد نجمه زارع
***
امید من به توست
شاید تو بتوانی در روزگار بهتری زندگی کنی
درخت کوچک گردو
***
( حیف
حیف
که جیب ظرف زمان نیست
تا روزهایم را نگه دارم
و در روزگار بهتری خرج کنم )
***
گریه
گریه
روزها...
روزها جدایی
و شب ها با هم
من و پلنگ تنهای روی پتو
سوپر مارکت...
سوپر مارکت یعنی چه؟
کافی نت دیگر چیست؟
فست فود؟
ای ساربان
گمانم اشتباه آمده ایم!
!!!
هر که با پیچ جاده ی هستی پیچید یعنی زنده
و هر که پشت کرد به عادت خوابیدن با یک مرد یعنی ج...
چه بازی خطرناکی است بازی کلمات
در ...
بمناسبت تبی که ولم نمی کرد!!!
:
در این دم آخری که من می میرم
فهمیده که از آمدنش دلگیرم
با دسته گلی آمده به دلجویی
مرگی که همیشه گفته بی تقصیرم
***
من تاب ندارم اینکه برگی آرام
بی زحمت باد یا تگرگی آرام...
این زجر که می کشم حسودم کرده
حتا به درخت ها که مرگی آرام...
اینجا...
اینجا سخن از امید بیجاست،ولی
"اینو که بخونه نوبت ماست"،ولی...
از لای در اتاق هم می بینیم
روپوش سفید مرگ پیداست ،ولی...
و یه شعر قدیمی،
شاید سه چارسال پیش،اول یا دوم دبیرستان
برگریزان زیباست
فصل پاییز نماد غزل و زیبایی است
بهترین چیز در این فصل قشنگ
راه رفتن
خش خش
تنهایی است
به خاک...
به خاک سپرده ام بیدارم کند
من هسته ی هندوانه ای هستم که
یک عالمه هندوانه در سر دارم
وقتی...
وقتی که بگویند ملاقات تمام
چه مات کنی چه بشوی مات ،تمام
بازیگر خوب و بد ندارد اصلن
بازی که تمام شد همه،کات ،تمام!
از...
از صندوق پست نامه ی هر روزش
هر روز فقط ادامه ی هر روزش
هر روز هزار تکه و حل می شد
در جدول روزنامه ی هر روزش
ما...
ما منتظر کسی که با شادی ها
می آید و می رسند آزادی ها
گفته ست که دیر میکند چون فعلن
رفته ست به جنگ اسیابادی ها

نظرات در این وبلاگ نمایش داده نمی شوند