من...

 

انگار...!

 

من منتظرم که باغ لیمو بدهد

یک خنده و باز صورتت سیب شود

انگار که موز در تنم می روید

انگار انار در دلم می ترکد

کسی ...

 

از مفردات...

 

کسی که حرف دلم را چقدر می فهمد

شنیده ام که میاید شنیده ام که تویی

با...

 

با طعنه:وهید هم خراباتی شد

با هرزگی شهر دلش قاطی شد

حالا همه اهل روستا باخبرند

"در شهر به من پیشنهاداتی شد"

 

امروز...

 

 

نسبيت و ديگر هيچ!!!

 

 

راست من

چپ تو

چپ تو

راست من

نسبيت گيجم مي كند عزيزم

وسط من

وسط تو

بيا مطلق باشيم

 

 

 

 

امروز چهارشنبه 18ارديبهشت 87

مراسم بزرگداشت نزار قباني

-شاعر بزرگ سوري-

در دانشگاه تبريز برگزار شد.

شعر خواني به زبان عربي

-توسط يك دانشجوي سوري تبار-

 و فارسي

و نوازش پيانو و گيتار همراه بود.

جلسه ي نسبتن آبرومندانه اي بود.

از عربي كه چيزي نفهميديم ولي فارسيش را خيلي بد ميخواندند

ميخواستند با احساس بخوانند ولي...

و اما شعر هاي قباني كه هر چند با ترجمه اي

خام خوانده مي شد اما زيباييهايش از چشم دور نمي ماند.

شاعري كه زن و وطن در شعرش جريان دارند.

 

 

 

 

نزار قباني را اينجا بخوانيد

با خاک...

 

هر انسان ...

 

با خاک هماغوش شدی میفهمی

از حرف پر و  گوش شدی میفهمی

درد دل یک کتاب را در قفسه

هر وقت فراموش شدی میفهمی

هنور...

 

هنوز هم...

 

 

موقعی که می روی

موقعی که من امیدوار نیستم به بازگشت تو

دست من که نیست

میخی از نگاه من به دامن تو گیر می کند

تلپ...

 

یک شعر ناقص و قدیمی از خودم

 

...تلپ صدای من از دوش مرد افتادن

کنار قبر زنی که زمانی او با من

فرار کرد و شبی در همین حوالی ها

و یا درست همینجا که مرده ام حالا

برای لذت موهوم عشق دراز کشید

و نیمه کاره...که ان مرد خشمناک رسید

که دشنه دست چپ و دست راست فانوسش

و خشم گم شدن ناگهان ناموسش

-هوس هنوز به جا بود و تشنه تر قلبش

که خورد پشت سر هم دو دشنه در قلبش-

...

بگذار...

 

 

یک شعر کوتاه ...

 

بگذار باد موهایت را تصمیم بگیرد

بگذار در کوچه باد بیاید

و این انتهای زیباییست

 

 

و یک داستان مینی مال*

-این ماهیه که خریدی چقدر زشته

- پس بقیه هم مثل تو فکر میکردن که فروش نمیرفت

 

 

تا ...

 

هر دو رباعی برای حسین جز جوادی

که عاشقانه بازی میکند و بارانش بند نمی آید

 

 

تا صحنه ی روزگار این زندان است

بازی است که سرنوشت هر انسان است

او نیز درین نمایش تک نفره

بازیگر نقش اول باران است

و

من را به نمایش خودت مهمان کن

بازیگر نقش اول باران کن

با دست خودت صورتکم را بردار

یک روز به بند رخت آویزان کن

 

 

با پوزش از استاد به خاطر ناحرفگوش کنی!

می گندد...

 

احساس تازه کاری میکنم.هم در شعر هم در بلاگداری در حالیکه...

گفته بودم توضیحات مفصل در پست بعدی...

آدمی که توی یک رباعی جا بشود مفصلش کجا بوده؟!!

 

و اینک رباعی:

 

می گندد و می پوسد و لک خواهد زد

آمار غمش سر به فلک خواهد زد

این سفره برای هیچکس باز نشد

من مطمئنم دلم کپک ...

 

*به توصیه استاد صفربیگی بیت اول را تغییرانیده ام.

 

با....

 

با پای برهنه می دویدم با تو

بر ماسه دو قلب می کشیدم با تو

یک موج بزرگ آمد و ما را برد

در بسترم از خواب پریدم بی تو!

 

توضیحات مفصل در پست بعدی!!!