... هوش از سرم می برد !
رفتم برای معین کتاب داستان بخرم .البته سواد ندارد و اصلن هنوز مدرسه نرفته! دوساله ست و فقط بلد است بگوید کتاب داستان زرد برام بخر و انقدر تکرار کند تا دیوانه بشوی بروی برایش کتاب داستان زرد بخری!رفتم کتابفروشی ، کتاب های بچه ها هوش از سرم می برد. یاد بچگی هام افتادم. کتاب هایی که خوانده بود یا مادرم برایمان خوانده بود.
خیلی هاشان نبودند و خیلی هاشان را هم دیدم و شناختم. مخصوصن سری کتابهای برادران گریم. فوق العاده بود. تمامی آن صحنه ها و تخیلات و باورها زنده شدند .آن جنگل ها که درشان بودم و جادوگر های ترسناک و دیو خوش قلب و پری مهربان و هفت برادر و تیز گوش و تیز چشم و تیز پا و کوتوله ها و درخت های توسکا همه زنده شدند.
کتابی برای معین خریدم و میدانم عکس هایش را نگاه میکند و آنقدر باهاش بازی میکند تا جگر زلیخا شود. ولی اگر همان کتاب پاره پوره هم برایش باقی بماند بعد ها که بزرگ شد و مثل من به کتاب فروشی رفت لبخندی میزند و دلش برای کودکی های قشنگش تنگ میشود !
نظرات در این وبلاگ نمایش داده نمی شوند