رفتم ببینم پشت پیچ بعدی چیست، و پشت پیچ بعدی پیچ دیگری بود. روستای قشنگی و بعدش روستای دیگری و همینطور رکاب زدم و رکاب زدم تا اینکه رسیدم به یک شهر جدید. 

خیلی سرد بود. دستهام سرخ شده بودند و دستکش نداشتم. باد عین تیغ توی صورتم و چشمم میخورد . ماسک و عینک هم کاری نمیتوانستند بکنند. از چند کلیسا و درخت و خانه عکس گرفتم .در راه بازگشت به غلط کردن افتادم. خیلی دور شده بودم . بعدا از روی گوگل مپ دیدم ۴۵ کیلومتر رفته ام. با دوچرخه در هوایی نزدیک به صفر درجه. وقتی نزدیک خانه رسیدم دیدم خیلی هم اذیت نشدم. اگر کسی  بهم میگفت روزی ۴۵ کیلومتر در چنین هوای سردی رکاب میزنی هرگز باور نمی کردم .بعضی کارها را فقط باید انجام داد. وقتی که زیادی فکر کنی هیچ کاری را انجام نمی دهی.