این وبلاگ نیمه جان را هم گهگاه به روز می کنم. هر چند نه به روال سابق با شعر، بلکه با نوشته هایی ازین دست، گاه بی هدف، فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم. دنیا گشته و گشته و گشته و رسیده به برهه ی حساس کنونی که البته برای ما همیشه همین برهه ی حساس کنونی بوده. ناملایمات سیاسی و اقتصادی و این بیماری مرموز دست به دست هم داده اند و زندگی را به کام مردمان در بیشتر اقصای عالم تلخ کرده اند. در ایران این تلخی دو چندان است. من این سوی مرز نشسته ام و نظاره گرم، به من می گویند تو برو خوش باش "حالت را بکن!". ولی چه طور ؟ از دغدغه های یک ایرانی در غربت(که کم نیستند) که بگذریم باز من میمانم و نگاهی که به پشت سر، به خانواده ، به دوستان، به مملکت و  مردمش و طبیعتش. چه طور می توانم حالم را بکنم در حالی که برای عزیزانم "حالی" نمانده. هر کس به نوعی گرفتار است. امرار معاش مرارت بزرگی شده، تکاپوی نان به تکاپوی جان بدل شده، جان ها و تن ها در آسیاب رنج ریخته می شوند و ما هم گندمانیم.