خسته ام...

 

 

 

بدون شرح!!!

 

شبلی نعمانی در "شعر العجم " گفته است:در حیوانات هر وقت حالت جذبه و جوشی پیدا شود آن حالت بوسیله ی صداها و نواهای مختلفی به ظهور و بروز میرسد.مثل قلقل قمری کوکوی فاخته چهچه بلبل قهقه کبک دری و همینطور در انسان وقتی منجذب می شود  آن انجذاب از دریچه ی الفاظ و عبارات خاص سر میزند همچنان که جذبات حیوانات به صورت حرکت ظاهر می شود.مثلا طاووس بنا به رقص می گذارد یا به مار حالت اهتزاز دست می دهد و همینطور انسان  چون علاوه بر غریزه ی نطق غریزه ی نغمه ها هم عطا شده است.لذا الفاظ موزون را از دهانش خارج می سازد.علاوه بر این بنای زمزمه را می گذارد.وقتی که جذبه خیلی شدت پیدا کرد حرکت و رقص پیدا می آید و وقتی که حالات و زمزمه ها در یکجا جمع شد حقیقت شعر وجود خارجی پیدا می کند.الفاظ موزون و حرکات را شعر گویند.اعراب همیشه اشعار را با آواز می خوانده اند.

 

 

منبع:آفتاب کلیک کنید

 

 

 

ماه ...

 

 

 

هر شب چراغی بر می دارم

و برای ماه چشمک می زنم

شاید او هم

دلش ستاره ای بخواهد

 

 

مثل تموم عالم حال منم ... !

 

هنوز برزخم که اینارو بنویسم یا نه ولی مهم نیست!

آنفلوآنزا گرفتم

دکتر نوعش رو نگفت ولی گفت آنفلوآنزاس.دو تا آمپول دگزا و یه پنی سیلین زدم.یه پنی سیلین دیگه هم مونده.عوارض دردناکش مثل سوزش گلو و دهن و دماغ تموم شده و جاشو به گرفتگی بینی و گوش و سرفه و منگی شدید داده.و البته محل سوزش هم به چند عضو پایین تر انتقال یافته که ازینکه  ممکنه آدم از یه سرماخوردگی مسخره بمیره و با هزاران امید و آرزو بره زیر خروارها خاک و احیانن بیفته زیر لگد یه کوزه گر بی ملاحظه  که اصلن انگار که این شعر به گوشش هم نخورده که :

 

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره گلی لگد هم زد بسیار

وآن گل به زبان حال با او میگفت

من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار!

 

از اثرات آنفلوانزا تب و در نهایت هجوم افکار و توهمات نه چندان قشنگ به ذهن می باشد.دیشب نصفه شب از خواب بیدار شدم و به طرزی که از بیان اون عاجزم به این نتیجه رسیدم که خوابیدن مجدد من همانا و رفتن به سرای باقی همانا !

یه بیقراری خاص در من هست که البته مربوط به آنفلوآنزا نیست و از اول بوده و یکی دو ماهیه تشدید شده.شبا دیوونه میشم.نمیتونم تو خونه بند شم.یه سر به کوچه میزنم  خالی خالی!

بر میگردم داخل چارتا فحش به تی وی میدم بعد میام نت  که هیچکس آنلاین نیست!اس ام اس ها که نمیرن و خلاصه میخوام دیوارارو گاز بگیرم.جهنم و ضرر یه زنگ میزنم به میثم.همزمان با عذاب وجدان اینکه خرج بیقراری ها و دلتنگی ها ما باید از جیب پدرجان کسر بشه بحث های جالبی با میثم در میگیره.براش جریان شب قبلو میگم اون میگه :

از کجا میدونی زنده ای؟

میگم خب هنوز اطرافیان وجود منو احساس میکنن

میگه از کجا معلوم همه ی اینا ساخته ی ذهن تو نباشه!

ابوعلی سینا در این موارد میگه :

اینهایی که مدعی اند هیچی وجود نداره و همش توهمه باید گرفت و اندازه ی چی زد تا ...میثم در اینجا به نکته ی مهمی اشاره میکنه و میگه اصولن حکما و فضلا هر جا در اقناع مخاطب کم میارن رو به ضرب و شتم طرف میارن.نمونه ش قضیه جبر و اختیار  دزد و باغبون و قس علی هذا...بگذریم

زنگی به هاوار میزنم.اون هم قاتیه.حالا در مقام توصیه بر میام و بهش میگم یه مسافرت برو.اونم قبول میکنه و میگه اتفاقن تو فکرشم و میخوام یکی دو هفته برم تو یه ویلا لب دریا.بهش میگم پس حتمن فردا جورش کن.میگه نه این هفته نمیتونم برم.میگم باشه ولی میدونم که نمیره ُمثل هزار دفعه ی قبل که بحثشو کردیم!

حالا دیگه نمیدونم چی بنویسم.فک کنم باس تمومش کنم!

 

میخ...

 

 

تابلوی من

کارهای خوب

مثل تو کم اند

پشت تو دو میخ

عاشق هم اند

 

 

 

بئاتریس را هم ...

                                                                

 

 

کشیدمش و بوسیدمش

لب هام قرمز شد

از رنگی که هنوز خیس بود

 

***

 

ویرژیل را جا بگذار

بئاتریس را هم

حتی دانته

و  خدا را

بعد

می رسی به آخر شعر من

 

 

          +

           دموکراسی فقط این نیست که بتوانیم کسی را به عنوان حاکم انتخاب کنیم

           بلکه باید بتوان او را عزل هم کرد

                                                                                              

                                                                                             سر کارل پوپر