هنوز برزخم که اینارو بنویسم یا نه ولی مهم نیست!
آنفلوآنزا گرفتم
دکتر نوعش رو نگفت ولی گفت آنفلوآنزاس.دو تا آمپول دگزا و یه پنی سیلین زدم.یه پنی سیلین دیگه هم مونده.عوارض دردناکش مثل سوزش گلو و دهن و دماغ تموم شده و جاشو به گرفتگی بینی و گوش و سرفه و منگی شدید داده.و البته محل سوزش هم به چند عضو پایین تر انتقال یافته که ازینکه ممکنه آدم از یه سرماخوردگی مسخره بمیره و با هزاران امید و آرزو بره زیر خروارها خاک و احیانن بیفته زیر لگد یه کوزه گر بی ملاحظه که اصلن انگار که این شعر به گوشش هم نخورده که :
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد هم زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار!
از اثرات آنفلوانزا تب و در نهایت هجوم افکار و توهمات نه چندان قشنگ به ذهن می باشد.دیشب نصفه شب از خواب بیدار شدم و به طرزی که از بیان اون عاجزم به این نتیجه رسیدم که خوابیدن مجدد من همانا و رفتن به سرای باقی همانا !
یه بیقراری خاص در من هست که البته مربوط به آنفلوآنزا نیست و از اول بوده و یکی دو ماهیه تشدید شده.شبا دیوونه میشم.نمیتونم تو خونه بند شم.یه سر به کوچه میزنم خالی خالی!
بر میگردم داخل چارتا فحش به تی وی میدم بعد میام نت که هیچکس آنلاین نیست!اس ام اس ها که نمیرن و خلاصه میخوام دیوارارو گاز بگیرم.جهنم و ضرر یه زنگ میزنم به میثم.همزمان با عذاب وجدان اینکه خرج بیقراری ها و دلتنگی ها ما باید از جیب پدرجان کسر بشه بحث های جالبی با میثم در میگیره.براش جریان شب قبلو میگم اون میگه :
از کجا میدونی زنده ای؟
میگم خب هنوز اطرافیان وجود منو احساس میکنن
میگه از کجا معلوم همه ی اینا ساخته ی ذهن تو نباشه!
ابوعلی سینا در این موارد میگه :
اینهایی که مدعی اند هیچی وجود نداره و همش توهمه باید گرفت و اندازه ی چی زد تا ...میثم در اینجا به نکته ی مهمی اشاره میکنه و میگه اصولن حکما و فضلا هر جا در اقناع مخاطب کم میارن رو به ضرب و شتم طرف میارن.نمونه ش قضیه جبر و اختیار دزد و باغبون و قس علی هذا...بگذریم
زنگی به هاوار میزنم.اون هم قاتیه.حالا در مقام توصیه بر میام و بهش میگم یه مسافرت برو.اونم قبول میکنه و میگه اتفاقن تو فکرشم و میخوام یکی دو هفته برم تو یه ویلا لب دریا.بهش میگم پس حتمن فردا جورش کن.میگه نه این هفته نمیتونم برم.میگم باشه ولی میدونم که نمیره ُمثل هزار دفعه ی قبل که بحثشو کردیم!
حالا دیگه نمیدونم چی بنویسم.فک کنم باس تمومش کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۹ ساعت 0 توسط وهید باقری