محسوسات ...
امروز ششدار را نگاه کردم که سر زمستان چقدر سبز است و این بخاطر باران هایی است که چند وقتی است ناپرهیزی میکنند، از خانه ی پدبزرگ ششدار و سبزه های کمرنگش ذهنم را آرام میکنند. بچه که بودیم از همین رودخانه ی فصلی میگذشتیم ، می رفتیم ششدار زیر بلوطی می نشستیم و کودکی مان را با حس های عجیب و غریبش در کوهها و کشت ها می گذراندیم . از آن روز ها و محسوساتش حالا فقط چند عکس از بچه هایی قد و نیم قد و پدر و مادر هایی جوان تر و ماشین هایی مدل پایین تر و غم هایی دورتر باقی مانده است. روز ها آرام و خزنده گذشتند و من در گیر محسوساتم بودم ، آدم خاطراتش را می تواند نگاه دارد ، اما چیزهایی را که حس کرده نه . مثل گذاشتن یک ثانیه در قفس برای نگاه داشتن زمان. حس ها مثل همه ی باد هایی هستند که در پاییز و بهار ، کوچه و خیابان ، تنها و با دیگران بر تو وزیده اند و هرگز بر نمی گردند .
نظرات در این وبلاگ نمایش داده نمی شوند