هنور...
هنوز هم...
موقعی که می روی
موقعی که من امیدوار نیستم به بازگشت تو
دست من که نیست
میخی از نگاه من به دامن تو گیر می کند
هنوز هم...
موقعی که می روی
موقعی که من امیدوار نیستم به بازگشت تو
دست من که نیست
میخی از نگاه من به دامن تو گیر می کند
یک شعر ناقص و قدیمی از خودم
...تلپ صدای من از دوش مرد افتادن
کنار قبر زنی که زمانی او با من
فرار کرد و شبی در همین حوالی ها
و یا درست همینجا که مرده ام حالا
برای لذت موهوم عشق دراز کشید
و نیمه کاره...که ان مرد خشمناک رسید
که دشنه دست چپ و دست راست فانوسش
و خشم گم شدن ناگهان ناموسش
-هوس هنوز به جا بود و تشنه تر قلبش
که خورد پشت سر هم دو دشنه در قلبش-
...