بگذار...
یک شعر کوتاه ...
بگذار باد موهایت را تصمیم بگیرد
بگذار در کوچه باد بیاید
و این انتهای زیباییست
و یک داستان مینی مال*
-این ماهیه که خریدی چقدر زشته
- پس بقیه هم مثل تو فکر میکردن که فروش نمیرفت
یک شعر کوتاه ...
بگذار باد موهایت را تصمیم بگیرد
بگذار در کوچه باد بیاید
و این انتهای زیباییست
و یک داستان مینی مال*
-این ماهیه که خریدی چقدر زشته
- پس بقیه هم مثل تو فکر میکردن که فروش نمیرفت
هر دو رباعی برای حسین جز جوادی
که عاشقانه بازی میکند و بارانش بند نمی آید
تا صحنه ی روزگار این زندان است
بازی است که سرنوشت هر انسان است
او نیز درین نمایش تک نفره
بازیگر نقش اول باران است
و
من را به نمایش خودت مهمان کن
بازیگر نقش اول باران کن
با دست خودت صورتکم را بردار
یک روز به بند رخت آویزان کن
با پوزش از استاد به خاطر ناحرفگوش کنی!
احساس تازه کاری میکنم.هم در شعر هم در بلاگداری در حالیکه...
گفته بودم توضیحات مفصل در پست بعدی...
آدمی که توی یک رباعی جا بشود مفصلش کجا بوده؟!!
و اینک رباعی:
می گندد و می پوسد و لک خواهد زد
آمار غمش سر به فلک خواهد زد
این سفره برای هیچکس باز نشد
من مطمئنم دلم کپک ...
*به توصیه استاد صفربیگی بیت اول را تغییرانیده ام.