تبليغاتX
یکی مثل خودم

 

 

ما منتظر کسی که با شادی ها

می آید و می رسند آزادی ها

گفته ست که دیر میکند چون فعلن

رفته ست به جنگ اسیابادی ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 22  توسط وهید باقری  | 


 

 

به معجزه یا به داستان می ماند

کاریست که عشق هم در آن می ماند!

سخت است در این محیط پا بگذاری

تنهایی من به پادگان می ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 20  توسط وهید باقری  | 


 

انگار...!

 

من منتظرم که باغ لیمو بدهد

یک خنده و باز صورتت سیب شود

انگار که موز در تنم می روید

انگار انار در دلم می ترکد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 10  توسط وهید باقری 


 

از مفردات...

 

کسی که حرف دلم را چقدر می فهمد

شنیده ام که میاید شنیده ام که تویی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 12  توسط وهید باقری  | 


 

با طعنه:وهید هم خراباتی شد

با هرزگی شهر دلش قاطی شد

حالا همه اهل روستا باخبرند

"در شهر به من پیشنهاداتی شد"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 14  توسط وهید باقری  | 


 

 

نسبيت و ديگر هيچ!!!

 

 

راست من

چپ تو

چپ تو

راست من

نسبيت گيجم مي كند عزيزم

وسط من

وسط تو

بيا مطلق باشيم

 

 

 

 

امروز چهارشنبه 18ارديبهشت 87

مراسم بزرگداشت نزار قباني

-شاعر بزرگ سوري-

در دانشگاه تبريز برگزار شد.

شعر خواني به زبان عربي

-توسط يك دانشجوي سوري تبار-

 و فارسي

و نوازش پيانو و گيتار همراه بود.

جلسه ي نسبتن آبرومندانه اي بود.

از عربي كه چيزي نفهميديم ولي فارسيش را خيلي بد ميخواندند

ميخواستند با احساس بخوانند ولي...

و اما شعر هاي قباني كه هر چند با ترجمه اي

خام خوانده مي شد اما زيباييهايش از چشم دور نمي ماند.

شاعري كه زن و وطن در شعرش جريان دارند.

 

 

 

 

نزار قباني را اينجا بخوانيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 14  توسط وهید باقری  | 


 

هر انسان ...

 

با خاک هماغوش شدی میفهمی

از حرف پر و  گوش شدی میفهمی

درد دل یک کتاب را در قفسه

هر وقت فراموش شدی میفهمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 10  توسط وهید باقری  | 


 

هنوز هم...

 

 

موقعی که می روی

موقعی که من امیدوار نیستم به بازگشت تو

دست من که نیست

میخی از نگاه من به دامن تو گیر می کند

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 10  توسط وهید باقری  | 


 

یک شعر ناقص و قدیمی از خودم

 

...تلپ صدای من از دوش مرد افتادن

کنار قبر زنی که زمانی او با من

فرار کرد و شبی در همین حوالی ها

و یا درست همینجا که مرده ام حالا

برای لذت موهوم عشق دراز کشید

و نیمه کاره...که ان مرد خشمناک رسید

که دشنه دست چپ و دست راست فانوسش

و خشم گم شدن ناگهان ناموسش

-هوس هنوز به جا بود و تشنه تر قلبش

که خورد پشت سر هم دو دشنه در قلبش-

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 9  توسط وهید باقری  | 


 

 

یک شعر کوتاه ...

 

بگذار باد موهایت را تصمیم بگیرد

بگذار در کوچه باد بیاید

و این انتهای زیباییست

 

 

و یک داستان مینی مال*

-این ماهیه که خریدی چقدر زشته

- پس بقیه هم مثل تو فکر میکردن که فروش نمیرفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 16  توسط وهید باقری  |